آذری زبانان ضرب المثلی دارند که به علت غنای معنایی ، در زبان فارسی هم راه یافته است تا آن جا که محمدعلی جمالزاده نام یکی از داستان های مجموعه یکی بود یکی نبود را ، « بیله دیگ ، بیله چغندر » نهاده است. معنای اصطلاحی این ضرب المثل ، همان است که عزت ا... انتظامی به نقش ناصرالدین شاه ، در فیلم کمال الملک ، خطاب به آقا خان نوری می گوید : « همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید ». حالا این ضرب المثل ، نقل 16 آذر است و داربی پایتخت.
به محض شروع سال تحصیلی دانشگاه ها ، دانشجویان تقویم به دست می گیرند ، اول برای یافتن تعطیلات رسمی و دوم برای محاسبه موقعیت زمانی روز دانشجو ؛ درست مثل داربی که به مجرد قرعه کشی بازی های لیگ برتر ، فوتبالدوستان اول از همه می خواهند بدانند دیدار دو تیم قدیمی پایتخت ، در هفته چندم لیگ خواهد بود.
روز مسابقه ، هواداران قرمز و آبی با شور و شوق بسیار خود را به ورزشگاه آزادی می رسانند و همیشه جمع کثیری از تماشاگران بنا به ملاحظات امنیتی ، بدون بلیط ، اذن ورود می یابند و عده ای بلیط در دست ، پشت درهای ورزشگاه سماق می مکند. این را مقایسه کنید با رفتار دربانان دانشگاه که در 16 آذر ، اتوبوس های حامل افراد ظاهرالصلاح از دانشگاه های خاص را بدون هیچ سوال و سخت گیری مجوز عبور می دهند تا جلسه سخنرانی رئیس جمهور را در چشم ملت بی خبر که دنیا را از دریچه بخش های خبری صداوسیما می بیند ،لبریز از جمعیت نشان دهند اما دانشجوی دانشگاه را کارت به دست ، به خانه اش راه نمی دهند از ترس ازدحام.
اما بازی که شروع می شود ، همه آن شور و التهاب رنگ می بازد و جماعت عشق فوتبال که طی یک مراسم آیینی به تماشای مسابقه نشسته اند ، کم کم حوصله شان سر می رود و دعا می کنند که زودتر بازی تمام شود. بازی که تمام شد ، نفسی از ته دل می کشند که : « خدا را شکر ، این هم گذشت ». حال ، نگاه کنید به ماجرای هرساله ای که در شانزدهم آذر تکرار می شود و مثل همه مراسم تشریفاتی ما ایرانی جماعت ، هیچ کس منفعتی در آن نمی بیند اما شهامت مخالفت هم ندارد ؛ برای همین است که همه می خواهند به هر ضرب و زوری که ممکن است ، فقط ماجرا را آبرومندانه فیصله دهند و زودتر از شرش خلاص شوند و البته این وسط ، مهم است که هر گروه و دسته و مرام بتواند خودی نشان بدهد و میخش را محکم تر بکوبد.
تاریخ سی چهل ساله داربی را که مرور می کنیم ، اتفاقات مهم و فراموش نشدنی اش به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد. یکی احتمالا پیروزی 6 بر صفر پرسپولیس است در سال 52 ، دیگری بازی جنجالی سال 72 که سرخ پوشان در اعتراض به تصمیم داور – احمد ابهران – بر سرش ریختند و ادبش کردند. آخری هم دی ماه 79 بود که مشت دروازه بان استقلال پای چشم مهاجم قرمز نشست و نظم بازی را بهم ریخت. از قضا ، بزرگ ترین حوادث فوتبال ایران در روزهایی غیر از داربی رقم خورده است و در یک نگاه گذرا ، از جمله خسته کننده ترین مسابقاتی که در این سرزمین برگزار شده است ، همین شهرآوردها بوده اند.
در تاریخ جنبش دانشجویی هم به استثنای آذرماه 83 که تشنج در جلسه سخنرانی محمد خاتمی ، تبدیل به نمادی از رابطه منتقدانه دانشگاه و دولت شد ، دیگر هیچ کدام از این روزهای پاییزی در حافظه دانشگاه نمانده است. نقطه اوج مبارزات دانشجویی علیه حکومت پهلوی ، 13 آبان 57 بود و نخستین حادثه مهم پس از انقلاب در دانشگاه ، سخنرانی جنجالی ابوالحسن بنی صدر در 14 اسفند 59 که مقدمات تعطیلی دانشگاه را فراهم کرد. پس از دوم خرداد هم که جان تازه ای در کالبد جنبش دانشجویی دمیده شد ، 18 تیر بود که بیش از همه در یادها ماند.
ضرب المثل آذری زبانان اما در یک مورد نقض شده است. همیشه و هرسال در آستانه داربی ، بحث و جدل می شود که چرا با وجود این همه داور بین المللی که در کشور حضور دارند ، باید مبلغ گزافی خرج شود تا قاضی مسابقه را از خارج دعوت کنند و مسئولان توجیه می کنند که در نظارت تیم داوری وطنی ، شائبه جهت گیری وجود دارد. با این حال ، صحبت از نظارت نهادهای بین المللی بر سلامت انتخابات ، هم چنان یک تابوست و پیش کشیدنش ، مسئولان نظام را به شدت رگ گردنی می کند. مگر قرار نیست همه چیزمان ، به همه چیزمان بیاید؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 0:17  توسط مهیار هادی زاده
|
هر چند آن چه در تقویم های رسمی ، « روز دانشجو » نامیده می شود ، یاد آور کشته شدن سه تن از دانشجویان در 16 آذر 32 است اما مبارزات منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی را باید طلیعه ی حضور جدی تر و مؤثرتر جنبش دانشجویی در معادلات سیاسی کشور دانست.
در دهه های سی و چهل شمسی به تبع پایین بودن سطح شهرنشینی و سواد عمومی ، تعداد دانشجویان و مراکز آموزش عالی انگشت شمار بود وجمعیت دانشجویی غالباً منحصر درفرزندان خانواده های وابسته به حکومت یا مذهبیون متمکن. عمده فعالیت های مبارزاتی نیز تحت تأثیر گفتمان ضد امپریالیستی حزب توده و سپس مشی مسالمت آمیز نهضت ملی قرار داشت. شاید به همین دلیل است که در قیام خونین 15خرداد42 ، اثری از حضور فعال دانشجویان ثبت نشده است.
« ایجاد سپاه دانش به منظور تعلیمات عمومی و اجباری » که به عنوان یکی از اصول شش گانه انقلاب سفید در 19دی1341 از سوی محمدرضا پهلوی اعلام شد در دهه پنجاه به بار نشست و حکومت با سیل عظیمی از جوانان با سواد و آماده ی ورود به دانشگاه روبه رو شد. از سوی دیگر با افزایش ناگهانی قیمت نفت در بازار های جهانی وبه تبع آن بالارفتن در آمدهای دولت ، ساخت تأسیسات و زیر بناهای آموزشی در دستور کار دولت قرار گرفت. پهلوی دوم که روند مدرنیزه کردن ایران را با جدیت دنبال می کرد به دانشگاه ها و دانشسراها به چشم مرکز گسترش فرهنگ غیر دینی نگاه می کرد. با این حال ، سرعت غیر طبیعی این مدرنیزاسیون تحمیلی با واکنش اکثریت جامعه ی ایرانی مواجه شد که هنوز دل در گرو مذهب و سنت اسلامی داشتند. دانشجویان مخالف و مبارز نیز که عمدتاً از میان همین خانواده های سنتی و مذهبی تازه شهرنشین شده برخاسته بودند در خیر خواهی برنامه های رفاهی حکومت پهلوی به دیده ی تردید می نگریستند.
هم زمان با جدی تر شدن مبارزات مردمی در سال57 ، دانشگاه نیز به کانون توجه انقلابیون تبدیل شد. حمله نظامی به دانشگاه تهران در 13 آبان و کشته شدن تعدادی از دانشجویان که تصاویرش همان شب از تلویزیون ملی ایران پخش شد ، منجر به خشم مردم و همدلی آنان با دانشجویان مبارز گردید. نقش اصلی دانشجویان در جریان پیروزی انقلاب معطوف به روزهای درگیری مسلحانه بهمن ماه57است که با ریزش تدریجی ابهت و قدرت ارتش ، دانشجویان مبارز که اغلب به سازمان مجاهدین خلق وابسته بودند در خیابان ها اقدام به سنگر سازی و جنگ شهری نمودند.
با پیروزی انقلاب اسلامی ، جنگ قدرت میان گروه های مبارز آغاز شد و گروه های چپ که بخش عمده اعضایشان را دانش آموزان دبیرستان و دانشجویان تشکیل می دادند دانشگاه را به پایگاه اصلی فعالیت های خود تبدیل نمودند. متولیان نظام تازه تأسیس جمهوری اسلامی نیز که از قدرت گرفتن چپ های اکنون مسلح شده وحشت داشتند ، در پنهان دانشجویان مذهبی را تقویت می کردند. در این میان ، دانشجویان موسوم به پیرو خط امام با اشغال سفارت امریکا و گروگان گرفتن دیپلمات های این کشور ، گوی سبقت را از دیگر رقبای خود ربودند. حرکت خودجوش این دانشجویان که بعدها به مناصب حساس حکومتی نیز رسیدند ، بحرانی جهانی را پدید آورد که با گذشت سه دهه ، هم چنان آثارش در مناسبات بین المللی جمهوری اسلامی احساس می شود. با اوج گیری در گیری ها در دانشگاه و قدرت نمایی سازمان مجاهدین خلق ، دولت وقت برای پرهیز از تشدید خشونت ها ، دانشگاه های سراسر کشور را تعطیل اعلام کرد.
یک سال پس از تعطیلی دانشگاه ها که با امید فروکش کردن التهابات سیاسی همراه شده بود ، اختلاف عمیق میان نیروهای مذهبی و گروه های چپ آشکارتر شد. به دنبال عزل « ابوالحسن بنی صدر » از مقام ریاست جمهوری ، سازمان مجاهدین خلق وارد فاز نظامی شد و براندازی نظام جمهوری اسلامی را در دستور کار قرار داد. سازمان البته تنها به ترور مقامات بلند پایه ی نظام بسنده نکرد بلکه به خشونت های کور روی آورد و موج عظیمی از برادر کشی در کشور به راه افتاد. با سرکوب سازمان مجاهدین خلق و دیگر گروه های پیکارجو ، به تدریج شرایط برای بازگشایی دانشگاه ها فراهم شد و در مهرماه62 مجدداً دانشگاه های سراسر کشور آغاز به کار نمودند. هرچند سخت گیری شدید هیأت های گزینش ، در عمل ، بسیاری را از حق تحصیل در دانشگاه ها محروم کرد.
به موازات حاکمیت اندیشه های چپ اسلامی بر دولت ، انجمن های اسلامی نیز به شدت تحت تاًثیر گفتمان عدالت خواهانه قرار داشتند. دفتر تحکیم وحدت در این دوران عملاً به بازوی نظارتی نظام در دانشگاهها بدل شده بود و در حاکمیت فضای بسته و تک صدایی بر دانشگاه نقش به سزایی را ایفا می کرد. جدی ترین حرکت دانشجویی دهه 60 را ، سفر نافرجام مک فارلین - مشاور رئیس جمهور امریکا – به ایران ، رقم زد. دانشجویان در اعتراض به آن چه سازشکاری مقامات می نامیدند ، بر خلاف هرسال که مراسم گرامیداشت 13 آبان را در برابر سفارت سابق ایالات متحده برگزار می کردند ، این بار مقابل مجلس شورای اسلامی گرد آمدند و خشم خود را نسبت به هرگونه ارتباط پنهان با دولت امریکا نشان دادند. هاشمی رفسنجانی – رئیس وقت مجلس – در جمع دانشجویان حاضر شد و کوشید آنان را قانع کند.
عزل آیت ا... منتظری از قائم مقامی رهبری ، درگذشت امام خمینی و ردصلاحیت گسترده نیروهای چپ مذهبی در چهارمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی که همگی در فاصله یک سال رخ داد ، به تغییر مسیر همه جانبه نظام از سیاست های آرمان گرایانه پیشین منتهی شد. از همین سال هاست که کم کم ، جنبش دانشجویی رنگ و بوی انتقادی تری به خود می گیرد و انجمن های اسلامی قدم در راه استقلال می گذارند. با این حال ، کماکان ، ادبیات حاکم بر حرکت های دانشجویی ، مطالبات عدالت خواهانه است که رد پای آن را می توان در ماجرای اختلاس میلیاردی « محسن رفیق دوست » مشاهده کرد. پرونده ای که با پیگیری نشریه « پیام دانشجو » بر سر زبان ها افتاد.
پیروزی محمد خاتمی در انتخابات خرداد 76 ، فصل نوینی را در تاریخ حرکت های دانشجویی رقم زد. دانشجویان که در انتخاب خاتمی نقش بسزایی ایفا کرده بودند ، پس از روی کار آمدن دولت اصلاحات ، به اصلی ترین حامی برنامه های دولت تبدیل شدند. حیات تأثیر گذار جنبش دانشجویی اما دیری نپایید و در 18 تیر 78 ، به دنبال حمله شبانه نیروهای شبه نظامی به داخل کوی دانشگاه تهران و ضرب و شتم دانشجویان معترض ، به خشونت کشیده شد. فاجعه 18 تیر هر چند در ابتدا به موجی از محکومیت ها و ابراز همدردی ها دامن زد اما در نهایت ، بلای جان جنبش دانشجویی شد. هدف مهاجمان آن بود که با سرکوب خشنونت بار حرکات دانشجویی ، هزینه فعالیت سیاسی را درچشم دانشجویان ، بسیار سنگین نشان دهند که رکود فعالیت های دانشجویی پس از آن ، نشان از موفقیت عاملان فاجعه دارد. اعتراض دانشجویان به صدور حکم اعدام هاشم آغاجری در آبان ماه 81 و نا آرامی های کوی دانشگاه تهران در خرداد 82 نیز هرچند در مورد اول ، لغو حکم اعدام و در مورد دوم ، تعویق امتحانات دانشگاه ها را در پی داشت اما حضور کم تعداد دانشجویان در تجمعات ، چیزی نبود که از دید ناظران امر پنهان بماند.
واکنش قهر آمیز دانشجویان در جلسه سخنرانی محمد خاتمی در 16 آذر 83 ، نقطه پایانی بر ماه عسل روابط اصلاح طلبان با دانشجویان بود ؛ چنان که دفتر تحکیم وحدت – اصلی ترین تشکل سیاسی دانشجویی – انتخابات ریاست جمهوری نهم را تحریم کرد و حاضر به حمایت از هیچ کدام نامزدهای اصلاح طلب نشد. دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد که مصادف با رشد اندیشه های چپ مارکسیستی و تکثیر شگفت انگیز آن در دانشگاه ها شده است ، اوج تقابل دولت و دانشگاه است. انتصاب « عباسعلی عمید زنجانی » به ریاست دانشگاه تهران ، موج گسترده صدور احکام بازنشستگی برای اساتید دگراندیش و محدودیت های وضع شده نسبت به پوشش دانشجویان از مهم ترین تصمیمات دولت نهم بوده است که با واکنش گسترده دانشجویان مواجه شد.
آن چه امروز ، به جنبش دانشجویی تعبیر می شود ، جمع کوچکی از دانشجویان را دربرمی گیرد از حوزه های بسیار گسترده فکری. هرچند هم چنان نسبت جمعیتی نیروهای متمایل به جبهه اصلاحات در میان بدنه جنبش دانشجویی بیش از سایر طیف هاست اما در عمل ، حضور و فعالیت گروه های چپ بیش از دیگران احساس می شود. شاید به همین دلیل است که در اغلب تصاویری که از مراسم گرامیداشت 16 آذر ، به خبرگزاری های سراسر دنیا مخابره شد ، حضور انبوه پلاکاردهای سرخ کاملاًبه چشم می آمد. بیش ترین احکام بازداشت و تعلیق از تحصیل نیز در سه سال اخیر ، نصیب همین گروه ها شد؛ چرا که انجمن های اسلامی یا دچار اختلافات شدید داخلی بودند یا در جدال با حکم تعلیق و انحلال.
در کنار این ها ، باید به بسیج دانشجویی هم اشاره کرد که هر چند مرام توجیه گرش در دفاع از وضع موجود ، هم خوانی چندانی با واژه جنبش ندارد اما به هر حال ، شمار قابل توجهی از دانشجویان را در دانشگاه های سراسر کشور پوشش می دهد. از تشکل های دولت ساخته ای چون انجمن اسلامی مستقل دانشجویی و جامعه اسلامی هم باید یاد کرد که از منبع بی کران بیت المال ارتزاق می کنند و با تکیه بر حمایت های آشکار و پنهان وزارت علوم به حیات کج دار و مریز خود ادامه می دهند. در عین حال ، شماری از دانشجویان بنیاد گرا نیز در تشکلی با نام « فراکسیون عدالت خواه » جمع آمده اند که کپی برداری ناشیانه ای است از هویت و عملکرد انجمن های اسلامی دهه 60.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 0:51  توسط مهیار هادی زاده
|
غرض ، مرثیه نوشتن نیست. آن قدر مرگ را زیسته ایم ما و آن قدر مرگ را به دست سوده ایم این سال ها که به شنیدن خبر مرگی تازه ، دست و دل کسی به نوحه سرایی و سوگ نامه نویسی نمی رود دیگر.
بار اول نیست و بار آخر هم نخواهد بود به یقین. عادت کرده ایم دیگر به پذیرفتن سرنوشت محتوم هر جریده هم فکر. یاد گرفته ایم که نباید دل بست به هیج کدام این ها که ماندنی نیستند و عمرشان ، عمر حباب است و به تلنگر کوچکی ، کارشان تمام می شود. « شهروند امروز » هم از این خیل نشریات جوانمرگ مستثنی نبود. از همان صبح روزهای آخر اسفند که آگهی انتشار قریب الوقوع نخستین شماره اش ، در روزنامه « اعتماد » به چاپ رسید ، سایه سنگین توقیف بر سرش بود.
در شماره اول ، وعده انتشار ماهانه داده شده بود که بعد به دو هفته نامه تغییر یافت و از تابستان 86 بود که چاپ مستمر هفتگی اش آغاز شد. به 10 شماره نکشیده بود هنوز که جایش را در سبد خرید روزنامه خوانان و اهل مطالعه باز کرد و در این یک سال و هشت ماه ، هرچند به اقتضای شرایط جامعه و فضای سیاسی حاکم بر کشور ، فراز و نشیب داشت اما همین شماره ها هم در یک مرور دقیق و منصفانه ، مطالبش یک سر و گردن بالاتر از نشریات هم روزگار قرار می گیرد.
شهروند به تبع انتشار هفتگی و شمارگان محدودش ، هیچ گاه نتوانست به اندازه روزنامه های عصر موسوم به بهار اصلاحات در میان مردم عادی جا باز کند اما بیش از همه آن ها جریان ساز و تاثیرگذار بود. در ماه های اخیر انتشارش ، از حالت یک نشریه خاص پسند و نخبه گرا بیرون آمده بود و تبدیل به یک عادت جمعی مشترک در میان اهل سیاست و اهل فرهنگ ، به ویژه دانشجویان شده بود. با آمدنش ، موجی از اشتراکات فرهنگی و سیاسی را با خود به همراه آورد و سطح دانش سیاسی – تاریخی و سلیقه ادبی – هنری خوانندگانش را به نحو قابل توجهی بالا برد. بخش عمده کتاب هایی که در یک سال اخیر خریده و خوانده شد ، از لابه لای معرفی های کوتاهی بود که در « کافه شهروند » چاپ می شد و بخش عمده فیلم هایی که در میان مخاطبان مجله ، دست به دست می چرخید و دیده می شد ، از میان همین صفحات برمی خاست.
آن قدر در زندگی روزمره ما حضور داشت که پرونده های تاریخی اش به ما خوراک بحث می داد و سرمقاله های سردبیرش ، یک اتفاق تازه بود در موضع گیری های سیاسی ما. یادم هست که بارها و بارها ، موضوع پیامک ها ، نقل موضع گیری مجله بود نسبت به یک موضوع مورد اختلاف یا پیشنهاد خواندن فلان مصاحبه و مقاله بحث برانگیز.
شهروند در همین 71 شماره ، حجم عظیمی از ناگفته ها درباره تاریخ انقلاب و پشت پرده رخدادهای سیاسی پس از آن را بیان کرد که بخش عمده آن متکی بر روایت های زنده و دست اول مصاحبه شوندگان بود. شهروند بر عبارت « تاریخ را قوم پیروز می نویسند » ، تبصره ای زد و نشان داد که قوم مغلوب یا خاموش هم روایتی دارد که آن را سینه به سینه نقل می کند و اگرچه هیچ گاه جایگزین تاریخ رسمی مکتوب در کتاب های درسی نخواهد شد اما به کلی هم از یاد نخواهد رفت و در پستوی خانه ها و محافل خصوصی بازگو خواهد شد تا روزی برسد و مجال علنی شدن بیاید.
با شهروند بود که دانستیم پیروزی انقلاب 57 ، تنها مدیون جانفشانی یک گروه و دسته و مرام نبوده است. یاد گرفتیم که هرچند « انقلاب فرزندان خود را می خورد » ، اما نامشان را نمی تواند از حافظه جمعی ملت بگیرد. اگر صدا سیمای حکومتی ، نزدیک به سه دهه کوشید حضور و تاثیر امثال آیت ا... منتظری ، مهندس بازرگان ، سازمان مجاهدین خلق و... را به مدد تصاویر مونتاژ شده و عکس های دست کاری شده نادیده بگیرد ، شهروند با گشت و گذار در مطبوعات منتشره آن سال ها ، روایتی مستند و حقیقی را عرضه کرد. با شهروند بود که یاد گرفتیم کتاب های خاطرات ، اعتبارشان را از نام موسسه انتشاراتی شان نمی گیرند بلکه متر و معیار سنجش اعتبارشان ، صداقت نویسنده است.
همین بیان اطلاعاتی که سال ها به هزار وسیله سعی در پنهان کردن و مکتوم نگه داشتنشان می شد ، کم کم شهروند را در چشم حکومت گران خطرناک جلوه داد.
اما بیش از همه ، انتقادات شهروند به عملکرد دولت مردان بود که هیئت نظارت بر مطبوعات را گران آمد. در نهایت هم آن چه سر سبز شهروند را بر باد داد ، زبان سرخ سردبیرش بود در زیر سوال بردن نظام اخلاقی دولت ؛ دولتی که از قضا بیش از همه دولت های پیشین مدعی اخلاق است و کوس اخلاق مداری اش گوش جماعتی را کر کرده است. شهروند ، هزینه در افتادن با دولتی را پرداخت که با مظلوم نمایی ، هر انتقاد را به مثابه یک توطئه تلقی می کند و در حالی ازهجمه ناجوانمردانه رسانه ها علیه خویش دم می زند که به شهادت تاریخ ، در هیچ دوره ای از حیات جمهوری اسلامی ، رسانه ملی این گونه کمر به حمایت بی قید و شرط از دولتیان نبسته است. شهروند ، قربانی انتقاد از دولتی شد که عالی ترین مقامات نظام ، به حق یا ناحق ، تمام قد پشت سرش ایستاده اند و در هر بحرانی به هواداری اش برخاسته اند.
صبح پنج شنبه 16 آبان 87 که تیتر اول روزنامه « اعتماد » را دیدم ، ناخودآگاه به یاد سخنرانی رهبری در اردیبهشت 79 و پیامدهای پس از آن افتادم. خوب یادم هست که آن روز هم روزنامه های اصلاح طلب بی خبر از بلایی که در راه است ، با ادبیاتی مشابه در تیترها و خبرهای اولشان ، انتقاد رهبری از فضای مطبوعاتی کشور را منعکس کرده بودند.
از اردیبهشت 79 و توقیف فله ای مطبوعات اصلاح طلب ، بیش از هشت سال می گذرد و ما چه سخت جانیم که این همه توقیف و تعطیل و لغو مجوز را دیده ایم اما هنوز از میدان بیرون نرفته ایم. دلم گواهی می دهد که این را هم از سر می گذرانیم و در میدان می مانیم. بار اولمان که نیست ، بار آخر هم نخواهد بود به یقین...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:15  توسط مهیار هادی زاده
|
تو در من جوشش شعری تو در من ، قصه خواهش
نوای ساز این قلبی صدای سبز آرامش
تو مثل عکس مهتابی میان چاه قلب من
شبیه اوج یک روحی رها از رخوت یک تن
تو باران صدا هستی در این خلوت سرای غم
تو زیبایی شبیه گل لطیفی مثل یک شبنم
همیشه صاف و آرامی همیشه روشن و سرخوش
دو چشمت رنگ دریاهاست نگاهت پاک و طوفان کش
تو یک گلدان گل یاسی میان باغ خشک دل
شبیه زورقی تنها نشسته در دل ساحل
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 23:28  توسط مهیار هادی زاده
|
غی
غیر منتظره بود. البته نه به این معنا که که هرگز انتظارش را نداشتم اما این طور و در این زمانش را هم پیش بینی نمی کردم. نمی گویم دنیای تصویر از سلک نشریات سر به راه و محافظه کار بود که خوب می دانم نبود ، اما این که بدون اخطار قبلی توقیف شد ، من یکی را حسابی شوکه کرد. قبلا هم – زمستان دو سال قبل - البته نشریه محاکمه شده بود اما در جلسه دادگاه ، علی معلم دفاع جانانه ای کرد و مجله را از توقیف نجات داد. این دفعه اما نه از دادگاه خبری بود ، نه از هیات منصفه و نه از خطابه تاثیر گذار علی معلم. همین طور ناگهانی و در حین وبگردی های صبحگاهی به دنبال آخرین اخبار انتخاباتی ، در سایت نوروز چشمم به تیتری با عنوان توقیف 9 نشریه افتاد. متن خبر را که باز کردم ، در نهایت تعجب ، اسم دنیای تصویر هم در زمره مطبوعات لغو مجوز شده آمده بود. اول دلداری دادم به خودم که حتما شایعه است یا یک گمانه زنی یا خبری از جنس « شنیده می شود » های رایج در خبرگزاری های اینترنتی اما بعد که فارس و رادیو زمانه هم خبر را منعکس کردند ، شستم خبردار شد که انگار قضیه جدی است.
آشنایی من با دنیای تصویر بر می گردد به زمستان سال 81 که در یک شرط بندی از اندیشه بردم و آن شماره ویژه را که مربوط به برگزیدگان جشن حافظ بود و اندیشه با آب و تاب برایم تعریفش را کرده بود ، در نهایت بی رحمی تصاحب کردم. بعدتر هم که یکی دوبار اندیشه با گوشه و کنایه ، استردادش را از من مطالبه کرد ، ابا کردم و سپردمش به آرشیو. دو شماره بعد را که مربوط به جشنواره بیست و یکم فجر بود نخریدم ، شاید به جهت این که روی جلد هر دو شماره نیکی کریمی بود و من نه تنها بازیش را خوش نمی دارم بلکه از دیشب که میهمان برنامه دو قدم مانده به صبح بود ، شخصیت هنریش را هم قابل اعتنا نمی دانم. به طور مستمر و جدی از فروردین 82 شروع کردم به خریدن مجله – شماره 115 - ؛ یعنی همان شماره ای که روی جلدش منقوش بود به عکسی از هدیه تهرانی در فیلم دنیا.
حوزه اصلی کار دنیای تصویر ، سینمای داخلی بود اما با رکود و رخوتی که از سال 82 بر سینمای ایران حاکم شد ، رویه دنیای تصویر هم دچار تغییرات جدی شد و کانون توجه خود را معطوف به سینمای هالیوود و این اواخر سینمای بدنه اروپا نمود. سال اول آشنایی من با دنیای تصویر مصادف شده بود با تولید فیلم های دنباله دار و پرخرج هالیوودی مانند ارباب حلقه ها ، مرد عنکبوتی ، ماتریکس ، هالک ، فرشتگان چارلی و... که گیشه سینماهای امریکا را تکان اساسی داده بود. من نیز از همین روزنه بود که پرتاب شدم به دنیای پر زرق و برق فیلم های هالیوودی و صفحه تازه ها که بیژن اشتری در آن فیلم های روز سینمای امریکا را به فاصله یک هفته از اکران جهانی معرفی می کرد ، راهنمای فیلم دیدن من محسوب می شد. منتها فرق من با اشتری این بود که او نمی دانم از طریق چه منبعی به تماشای نسخه های کامل و احتمالا با کیفیت این فیلم ها می نشست و من و دیگر همکلاسی های دبیرستانی عشق فیلمم ، مجبور بودیم به تماشای نسخه های جرح و تعدیل شده رضایت دهیم. ما البته خدا را شکر می کردیم و قانع بودیم به همین نسخه های تکه پاره شده و بی کیفیت. آن روزها هنوز علی لاریجانی رئیس صدا و سیما بود و مثل امروز نبود که تام کروز و براد پیت و جولیا رابرتز از سر و کول هم در شبکه های مختلف بالا بروند. هالیوود یک حریم ممنوعه بود و ما حرمت شکن محسوب می شدیم آن روزها.
از دریچه همین دنیای تصویر بود که با سینمای کلاسیک آمریکا و الهه هایش از آدری هیپورن بگیر تا اینگرید برگمن و کیم نواک و مریلین مونرو آشنا شدم و بعدتر هم که موج فیلم های قهرمانانه و تخیلی هالیوود فروکش کرد ، دنیای تصویر مرا با سینمای جدی و مستقل امریکا آشنا کرد. به توصیه نویسندگان مجله بود که سراغ مارتین اسکورسیزی و برایان دی پالما و بعد هم وودی آلن رفتم و تماشای شاهکاری مثل ساعت ها یا پل های مدیسون کانتی را هنوز هم مدیون سفارش آن ها هستم.
دنیای تصویر ، چند تایی مطلب ویژه داشت در این پنج سال که من تا زنده باشم ، لذت خواندنش زیر دندانم خواهد بود. یکی بیست بازی برتر بازیگران زن تاریخ سینما بود به انتخاب امیر پوریا و علی معلم ، دیگری 100 سکانس برتر تاریخ سینما که من هنوز سی چهل تایش را ندیده ام. غلامعباس فاضلی هم علاوه بر 100 دیالوگ برگزیده سینمای ایران که مطلب خاطره انگیزی از کار درآمد ، سه مطلب مفصل دربار ژاله کاظمی نوشت و کوشید کمی از آن شمایل اسطوره ای پرده برداری کند. دنیای تصویر آسش را با شماره بازی بزرگان رو کرد. روی جلد ، تصویر جذابی از پل نیومن نقش بسته بود و صفحات داخلی پر بود از عکس های تا به حال دیده نشده از غول های بازیگری دنیا به همراه دیالوگ های ماندگار و فیلم های مهمشان. علاوه بر آن ، امیر قادری بر هر عکس ، شرحی ستایش آمیز نوشته بود و از زبان بزرگان سینما مطالبی در مورد هر بازیگر در صفحه مربوط به خودش گنجانده بود. من آن شماره را در قطار تهران – مشهد خواندم و البته خواندن ، فعل درستی نیست ، بهتر است بگویم سر کشیدم تمام مطالب و تمام عکس های آن شماره را. آذر ماه امسال هم که برای نمایش فیلم « آقای کیمیایی » در دانشگاه تهران به دفتر سایت سینمای ما رفته بودم ، دلم نیامد از آن شماره با امیر قادری چیزی نگویم. گفتم که با آن شماره حسابی حال کرده ام و یک تشکر اساسی بدهکارش هستم. قادری هم چشم هایش برق می زد وقتی از بازی بزرگان می گفت برایم.
دنیای تصویر ، چندتایی صفحه ثابت داشت ؛ مثل « اجازه هست » که رضا درستکار می نوشت و یک « اتاق فکر » عجیب و غریب که تک نگاری محمد آقا زاده بود درباره بازیگران و کارگردانان سینمای ایران. صفحه « بر پرده سینماها » را هم امیر قادری در این دو سال اخیر در مجله راه انداخته بود و خلئی را که در مورد سینمای ایران در مجله احساس می شد ، کوشید پر کند. از کاریکاتورهای جمال رحمتی هم نمی شود یاد نکرد که گهگاه زینت بخش صفحه آخر مجله می شد و همین طور نوشته های شیرین و گزنده علی معلم در اول دفتر.
دنیای تصویر در این پنج سال ، مثل هر نشریه دیگر افت و خیز و دوران رکود فراوان داشت اما در پس هر سطر نوشته هایش ، آن قدر زحمت و تلاش و از آن مهم تر عشق نویسندگانش خوابیده بود که دلم به دیدن و نخریدنش رضایت نمی داد. برای همین است از شماره 115 تا شماره 180 را به جز چند شماره ویژه کودکان که در میان شماره های اصلی در می آمد را پیگیر و مرتب خریدم و آرشیو کردم. شماره 181 که احتمالا آخرین شماره دنیای تصویر است را اما ندارم چون پرونده ویژه بالیوود نیمی از مجله را به خود اختصاص داده بود و مرا با سینمای هندوستان نه آشنایی هست ، نه علقه و پیوندی. روی جلد هم تصویر شاهرخ خان و یکی از زنان بازیگر هندی که من نمی شناسمش چاپ شده است.
این که اول مطلب نوشتم دنیای تصویر سر به راه و محافظه کار نبود ، منظورم رویه مجله در دو سال اخیر است. هر چند با روی کار آمدن احمدی نژاد و دگرگون شدن سیاست های فرهنگی دولت ، دنیای تصویر هم به جمع نشریاتی پیوست که از مباحث اجتماعی - سیاسی مرتبط با سینما دوری می کرد و با استفاده از فتو شاپ ، حجاب بازیگران زن ایرانی و پوشش زنان هنرپیشه فرنگی را به معیارهای وزارت ارشاد نزدیک می کرد ، با این حال یک دو مورد ناپرهیزی و غفلت های غیر قابل بخشش از مدیران نشریه سر زد. یکی چاپ عکسی از الناز شاکر دوست روی جلد شماره 176 بود و دیگری تصاویر جذاب و متعددی که در بازی بزرگان 2 از میشل فایفر و اسکارلت یوهانسون منتشر شد. و مهم تر از همه سلسله مقالات مفصلی بود که با عنوان سینمای امروز چاپ می شد و در آن به فیلم ها و موضوعات به شدت حساسیت برانگیز و غیر قابل پذیرش از سوی وزارت ارشاد پرداخته می شد. در چند مورد که مطالب مذکور به شکلی عریان به شکستن تابوهای جنسی و توصیف بی پروایی های موجود در فیلم های مورد بحث پرداخته بود ، تقریبا مطمئن بودم که از شماره بعدی دنیای تصویر خبری نخواهد بود اما در نهایت شگفتی ، هیچ اتفاق خاصی رخ نداد و انتشار آن مطالب هم پی گرفته شد.
با این حال اگر یگانه علت لغو مجوز دنیای تصویر ، همین مقالات سینمای امروز باشد ، باید از اعضای هیئت نظارت بر مطبوعات پرسید چرا در شماره هایی که حجم بی پروایی و موضوعات ملتهب در این مقالات به اوج رسیده بود ، هیچ واکنش جدی از خود بروز ندادند و زمانی به فکر توقیف نشریه افتادند که پانزدهمین شماره از این سری مقالات و البته بی خطرترین آن ها در دنیای تصویر چاپ شد.
این هایی را که نوشتم نه به قصد تاریخ نگاری بود و نه از باب بیانیه نویسی. همگی می دانیم که توقیف و لغو مجوز مطبوعات ، آن قدر تکرار شده و آن قدر عادی شده که دیگر در هیچ کس ، رغبت به اعتراض و شکوه و گلایه ایجاد نمی کند. همه پذیرفته ایم که این سرنوشت محتوم تمام نشریات جدی و قابل تامل است و به قول هوشنگ گلشیری : « لعنتی ، هیچ کاریش نمیشه کرد پسر ! ». این ها که نوشتم در واقع یک نوع ادای دین بود به مجله ای که خواسته یا ناخواسته ، بخشی از علایق و سلایق هنریم را شکل داد و از جمله دلخوشی هایم بود در روزگاری که نشریه و کتاب و فیلم خوب به کیمیا بدل شده است در این سرزمین. دوستان هیئت نظارت اولین بار نیست که این دلخوشی های کوچک را از ما دریغ می کنند ، اولین بار نیست که ما را از بهانه های کوچک خوشبختی مان محروم می کنند ، اولین بار نیست که با یک حکم چند خطی ، مهر باطل می زنند رو ی خاطرات خط خطی ما ، بار آخرشان هم نخواهد بود و ما هم چنان دوره می کنیم شب را و روز را... هنوز را...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 17:55  توسط مهیار هادی زاده
|
انگار که از این دنیا چیزی کم است
تو که در کنارم نیستی ،
برف که می بارد برای خود نم نم می بارد ، می بارد
و کهکشان راه شیری مورچه ها را می سازد ،
برگ
که تگرگ زمان را تاب می آورد
و سرفه کنان روی شاخه خود پیر می شود ،
اما چیزی کم است
تو که در کنارم نیستی
اگر تو زاده نمی شدی
هر روز عصر
مردم که به خانه هایشان بازمی گشتند
می ایستادند
یک لحظه به یکدیگر دقیق می شدند
و شگفت زده می پرسیدند :
(( برف ، بچه ها ، جاده ها ، ...
اما انگار
یک چیزی کم است )).
و پریشان
به خانه قدم می نهادند.
این پست به افتخار شمس لنگرودی و مجموعه شعر تازه اش نوشته شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط مهیار هادی زاده
|
عجیب می ترسیدم ، هم از نام کتاب و هم از نام نویسنده. آن قدر این طرف و آن طرف نوشته بودند در ستایش « بار هستی » و « میلان کوندرا » که گمانم بود خواندنش حتما نیازمند مراسم آئینی عظیمی است. گمانم بود که نمی شود به صرف رخوت و کسالت حاکم بر این روزهای مردادی ، سراغ کتاب رفت. ارج و قربی برایش قائل بودم و همین مانع می شد از این که شروع کنم به خواندنش.
کتاب را از کتابخانه گرفته بودم ، به تاریخ 4 / 5 / 1386 و تا 18 / 5 مهلت داشتم که بخوانم و بازپس ببرم. از قضا ، سفری یک هفته ای پیش آمد و من چنان که گفتم از آن جا که کتاب را بسیار محترم می داشتم ، نخواستم در مسافرت به دستش گیرم و تکه تکه بخوانم که مخالف بوده ام همیشه با این شکل خواندن ؛ چرا که پاره پاره می کند لذت کشف لحظات ناب کتاب را.
از سفر که بازگشتم ، یکی دو روزی به رفع خستگی گذشت و دو سه روزی هم به کارهای همیشگی. گذشت تا چهارشنبه شب رسید و به خاطرم آمد که کتاب را هنوز نخوانده ام و فردا که پنج شنبه باشد ، کتابخانه تا ساعت 18 باز است. صبح پنج شنبه که از خواب برخاستم ، شبیه دانش آموز تنبلی شده بودم که درس نخوانده است و باید تا ساعت 18 که زمان امتحان باشد ، به هر ضرب و زوری ، کتاب درسی ( و یا شاید جزوه درسی ) را تمام کند و آماده شود برای امتحان.
در اتاق را بستم و از ساعت 30 : 10 صبح نشستم به خواندنش و آن قدر که نگرانی داشتم از پایان نیافتنش تا ساعت مقرر ، همه آن تشریفات که در نظرم بود تا وقت خواندن رعایت کنم ، یکسره از یاد رفت و نهیب زدم خود را که فرصت نیست ؛ پس بخوان ! بخوان و هیچ آداب و ترتیبی مجوی.
یکی دو صفحه اول به دلم ننشست که یک سری حرف های ذهنی بود درباره سبکی و سنگینی ، اما بعد که نویسنده به سراغ « توما » رفت در روزهای موسوم به بهار پراگ که زل زده بود از پنجره اش به دیوار آجری همسایه و فکر می کرد به « ترزا » و آینده روابطش با او ، تا آخر کتاب یک لحظه هم از نفس نیفتاد.
شکل روایی کتاب ، همان گونه ای است که دم دست ترینش را در فیلم « کافه ستاره » دیده ایم ؛ یعنی که یک بازه زمانی ، به طور مجزا از نگاه و دید سه نفر روایت می شود و چون این سه نفر در ارتباط تنگاتنگ هستند با هم و زندگی هاشان در هم گره خورده است ، لاجرم کم نیست اتفاقات مشترک در روایت های هر کدام.
داستان ، نخست از نگاه توما روایت می شود. توما پزشکی است چیره دست و زن باره که از اتفاق به دختری از یک شهر کوچک دل می بندد و چند روز بعد که دخترک به پراگ مسافرت می کند و شبی را با او می گذراند ، توما بر سر دوراهی قرار می گیرد که به زندگی ولنگارانه خود ادامه دهد یا با ترزا زندگی کند. توما ، ترزا را برمی گزیند و در عین حال نمی خواهد و نمی تواند معشوقه های متعدد خود به ویژه سابینا را فراموش کند و همین ، ترزا را بسیار آزرده می کند و بسیار می رنجاند ، آن قدری که تبدیل می شود به کابوس های هر شب ترزا. با اشغال کشور چک توسط ارتش سرخ شوروی ، توما و ترزا به زوریخ مهاجرت می کنند و در خانه ای محقر ساکن می شوند ، سابینا نیز به سوئیس مهاجرت می کند و مقیم هتلی می شود در شهری حوالی زوریخ. خلقیات خاص توما و به ویژه روابط گسترده او با زنان مختلف ، باعث می شود که ترزا به طور ناگهانی و بی خبر زوریخ را ترک کند و به چک بازگردد. توما باز بر سر دوراهی می ماند : بر سر دوراهی انتخاب میان ترزا و بازگشت به کشور استبداد زده و تحت اشغالش یا فراموش کردن ترزا و زندگی در آرامش زوریخ. توما ، باز ترزا را برمی گزیند و به کشورش باز می گردد. در میهن اما توما به جرم آن که درگذشته های دور ، مقاله ای علیه ارتش سرخ نوشته است ، از کار در بیمارستان برکنار می شود و به شغل شیشه پاک کنی روی می آورد. سال های آخر عمر را البته توما و ترزا در دهکده ای کوچک ، فارغ از دردسرهای سیاسی همراه با سگ وفادارشان می گذرانند تا آن که…
سپس داستان ازچشم ترزا روایت می شود و از نگاه او به رابطه مشترکش با توما می نگریم. ترزا ، بسیاربه یاد مادرش می افتد که رفتارسبکسرانه و بی بند و بارش موجب سرافکندگی ترزای نوجوان بوده است و البته از نحوه آشنایی اش با توما یاد می کند با ذکر جزئیات فراوان. لحظات آشنایی ترزا و توما فقط از جانب ترزا روایت می شود ، شاید به این دلیل که نویسنده اهمیت این آشنایی و این عشق را در زندگی ترزا بسیار بیشتر از توما می داند. ترزا به ویژه از کار حقیر و عذاب آورش گلایه می کند که پس از بازگشت از زوریخ و ممنوع الکار شدن توما ، ناگزیر به انجام آن شده است. پیشنهاد سفر به روستا را هم ترزا پیش می کشد و توما که قبول می کند ، این زندگی مشترک وارد مرحله جدیدی می شود که خواهید خواند.
روایت سوم با تاکید بر حضور سابیناست ، نقاش جوانی که پیش از آشنایی توما و ترزا ، معشوقه توما بوده است و روابطش با او تا زمان بازگشت توما از زوریخ ادامه دارد. این ارتباط ، چنان که نوشتم بسیار بر ترزا گران می آید و او را عصبی می کند. سابینا هم در سوئیس با مرد خانواده داری آشنا می شود که از سر و همسر خویش دلزده است و به دنبال آغوش گرمی می گردد برای هم صحبتی و هم نشینی و هم قدمی. منتها رابطه آن دو با سفر سابینا به امریکا نافرجام می ماند…
چنان که نوشتم و دیدید چیز به غایت عجیب یا شگفتی نبود این بار هستی. رمان دلچسبی بود که اگر « دکتر پرویز همایون پور » در ترجمه اش دقت بیشتری می کرد و متن کتاب را روان تر به فارسی برمی گرداند ، قدر مسلم ، دلنشین تر می شد. البته که ترجمه کتاب از لحاظ فنی و نگارشی ، غلط واضحی ندارد اما انتخاب نوع فعل ها و واژه ها و ترکیب جملات ، کمی متن را از آن چه که باید باشد ، ثقیل تر کرده است.
آن چه بر من گران آمد بسیار در این ماجرا ، بی اعتمادی مفرط ترزا بوذ به عشق توما. این که توما زندگی بی دغدغه اش را در زوریخ ترک کرد ، تنها برای آن که با ترزا باشد و دیدیم که برای امرار معاش مجبور شد شیشه خانه ها و مغازه ها را تمیز کند. ترزا اما به این رفتار عاشقانه هم با دیده تردید می نگرد. باز ترزا که پیشنهاد می کند به روستایی دورافتاده نقل مکان کنند ، توما بی درنگ می پذیرد ، هر چند می داند که در آن جا ، شغلی بهتر از چراندن گاوها در انتظارش نیست. این هم باز قلب ترزا را مطمئن نمی کند تا آخرین ساعت های زندگی مشترک که سرانجام ترزا مجاب می شود و قدر شناسانه از توما سپاسگزاری می کند برای تمام روزها و لحظات مشترک.
توما هم هر چند در معنای عرفی ، مرد خانواده یا شوهر سر به راهی محسوب نمی شود اما آن چه که برای رضایت خاطر ترزا انجام می دهد و آن فرصت های شغلی که برای ماندن با او از دست می دهد و آن سختی ها که به مناسبت بازگشت به کشورش متحمل می شود ، همه و همه اگر نشان از عشق سرشار او به ترزا نیست ، پس چه می تواند باشد؟
تا همین لحظه که نشستم و درباره کتاب نوشتم ، مردد بودم که در ارزش گذاری داستان ، چه درجه ای را لحاظ کنم. مردد بودم میان متوسط و خوب و خیلی خوب. شاهکار که مطمئنم نبود ، متوسط هم اگر بگویم ناجوانمردی است. مانده ام میان خوب و خیلی خوب. این را دیگر به عهده شما می گذارم که وقتی خواندید ، داوری کنید درباره اش و بگویید خوب است یا خیلی خوب؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:13  توسط مهیار هادی زاده
|
مال خیلی وقت پیش است. تصدیق می کنید که در یک عمر بیست ساله ، یک سال و سه ماه ؛ یعنی خیلی وقت پیش و ترانه ای که در اردیبهشت 85 سروده شده است ، در مرداد 86 ، مصداق بارز نوستالژی خواهد بود.
این ترانه ، جزو آخرین کارهای من است و درست تر است اگر بگویم آخرین کار کامل من. این ترانه ، مربوط به دوره ای است که تحت تاثیر دوستان « خانه ترانه » و به ویژه کوروش سمیعی ، بیش تر به فرم فکر می کردم تا محتوا.
این ترانه ، مرا می برد به پنج شنبه های اردیبهشتی تهران ، به ظهرهای داغ یوسف آباد. مرا می برد به پارک شفق ، به فرهنگسرای دانشجو ، به نشست های هفتگی خانه ترانه. مرا می برد به ترانه خوانی یغما گلرویی ، به سخت گیری های افشین یداللهی ، به خطابه پر طمطراق اهورا ایمان. مرا می برد به اردیبهشت 85 و رهایم می کند در روزهای خوب ترانه باران.
دیگه از دست خودم خسته شدم از تو و از اون چشای بی قرار
از تو و زمزمه های بی کسی پشت دیوار سیاه انتظار
حتی از اسم خودم فراری ام از تمام خاطرات خط خطی
از تمام قصه های ناب تو واسه این سر به هوای پاپتی
با من از سپیده ها حرفی نزن که من از تبار تیره شبم
خم شده شونه بی طاقت من زیر این مرثیه های دم به دم
برام از گذشته ها قصه نگو نگو تا دریا شدن فاصله نیست
نگو از ترانه های گمشده واسه ترانه هم حوصله نیست
من می خوام بشکنم و رها بشم رو صلیبی که به شکل ماتمه
من باید مثله بشم تو چشم تو واسه من ، فنا شدن خیلی کمه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط مهیار هادی زاده
|
بار اول نیست ، بار آخر هم نخواهد بود. این اعترافات و این مصاحبه های نمایشی ، قدمتی دارد به اندازه عمر حکومت جمهوری اسلامی. این خط از اوایل دهه 60 و با اعترافات تلویزیونی آیت الله شریعتمداری آغاز شد ، در سال 66 گریبان مهدی و هادی هاشمی را گرفت تا آن که نوبت به عزت الله سحابی برسد در دوران وزارت علی فلاحیان. این حکایت ، در سال های پس از دوم خرداد با شدت بیش تری دنبال شد. نخستینش ، مصاحبه اعتراف گونه علی افشاری ( دبیر وقت شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت ) بود و پس از او در مرداد 81 ، نصیب سیامک پورزند ( روزنامه نگار سالخورده و همسر مهرانگیز کار ) شد. یک سالی بعد هم اعترافات چهار وبلاگ نویس ( امید معماریان ، شهرام رفیع زاده ، پیام فضلی نژاد و جواد غلام تمیمی ) از تلویزیون دولتی ایران پخش شد.
برنامه « به اسم دموکراسی » بر خلاف گفته کسانی که آن را به کلی بی سابقه دانسته اند ، پدیده تازه ای محسوب نمی شود و اتفاقا ادامه همان روندی است که حاکمیت در سال های اخیر و در برخورد با منتقدان در پیش گرفته است. با این همه ، برنامه مذکور ، سه چهار تایی تفاوت اساسی دارد با برنامه های مشابه. یکی این که پیش از پخش ، زمان آن اعلام شده بود ؛ در حالی که مثلا مصاحبه علی افشاری به طور کاملا ناگهانی و پس از اخبار ساعت 21 پخش شد و بسیاری به همین جهت موفق به دیدن آن نشدند. دوم این که در این برنامه ، کسی به عنوان خبرنگار ، پرسشگر یا احیانا بازجو حضور نداشت ؛ کاملا بر خلاف مصاحبه سیامک پورزند که خبرنگار تلویزیون حتی تلاش می کرد نکات جاافتاده و فراموش شده را به خاطر پورزند بیاورد. نکته سوم به نظرم ، طول برنامه بود. با توجه به این که برنامه در دو قسمت تهیه شده بود و علاوه بر آن قرار بود سه نفر اظهارات خود را بیان کنند ، همگان را این گمان می رفت که رامین جهانبگلو ، هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش به طور مفصل و با جزئیات کامل درباره اتهامات خود صحبت خواهند کرد ؛ چنان که مثلا اعترافات سیامک پورزند ، برنامه ای تقریبا دو ساعته بود و علی افشاری هم چیزی حدود یک ساعت در ارتباط با فعالیت های براندازانه دفتر تحکیم وحدت سخن گفت. اما مجموع گفته ها در این برنامه به نیم ساعت هم نکشید ؛ لذا کارگردان برنامه در میان صحبت های کوتاه ، تصاویری از اوکراین و گرجستان و قرقیزستان را به نمایش می گذاشت ، تا تایم زمانی مورد نظر پر شود لابد. به همین خاطر بود شاید که پیش از پخش برنامه ، در پر بیننده ترین ساعات تلویزیون ، تبلیغات گسترده ای برای آن صورت گرفت و اتفاقا تمرکز صدا و سیما ، بیش از آن که بر روی برنامه اصلی قرار گرفته باشد ، بر اعلامات قبلی منعکس شده بود ، کما این که واکنش مقامات موسسه ویلسون و سوروس یا همسر هاله اسفندیاری نیز، دستاویزی شد تا صدا و سیما با مانور بر روی آن ، بر جذابیت و اهمیت برنامه ، پیش از نمایش آن بیفزاید.
قسمت اول برنامه را به طور کامل دیدم ، هر چند که تحمل آن حقیقتا سخت بود. حجم اطلاعات بسیار زیاد بود و در عین حال مطالب گفته شده ، به شدت گنگ. آن چه در قسمت اول ، بیش از همه مرا آزار داد ، از این شاخه به آن شاخه پریدن های مدام بود ؛ یعنی این که هاله اسفندیاری درباره فعالیت هایش توضیح مختصری می داد ، بعد دوربین سراغ دانشجویان اوکراینی می رفت ، سپس سخنان کیان تاجبخش را در چند دقیقه می شنیدیم ، نوبت به ناراضیان قرقیزستان می رسید و بعد جهانبگلو حرف می زد ، باز نوبت به اسفندیاری می رسید و قس علی هذا. برای همین است که از یک برنامه تقریبا یک ساعته ، به قدر یک دقیقه هم مطلبی دستگیرم نشد. قسمت دوم را هم کمابیش دیدم اما نتوانستم تا پایان برنامه ، پای تلویزیون بنشینم. امروز که با چند نفری از دوستان درباره برنامه صحبت کردم ، متوجه شدم که آن ها هم برنامه را گذرا دیده اند و چیز خاصی دستگیرشان نشده است. دوستی می گفت : « این واژگان که مدام در برنامه به کار می رفت ، همه ازدایره لغات مشترک ما بود. دموکراسی و جامعه مدنی و نهادهای غیر دولتی و انقلاب مخملی از آن واژه هایی است که ورد زبان ماست و اندک آشنایی هم اگر کسی با آن ها داشته باشد ، ماییم ». می گفت : « ما از این برنامه و از این همه حرف ، چیزی درنیافتیم ، چه رسد به توده مردم ، چه رسد به عوام دلزده از سیاست».
درباره میزان اثر گذاری این برنامه ، به نظرم اغلب دوستان دچار توهم هستند. این که ما اطمینان داریم این اعترافات ساختگی است و قطعا تحت فشار گرفته شده است ، اصلا دلیل خوبی نیست برای که دیگران غیر هم فکر ما هم چنین تصوری دارند. خود برنامه و صرف گفته های متهمین موجد اثر خاصی نیست ، این را قبول دارم اما تاثیرعمده برنامه به علت تبلیغات قبلی است ؛ مثلا همین امروز شنیدم از کسی که هر چند برنامه را ندیده بود اما می گفت : « این سه نفر جاسوس بوده اند » و من که از دلیل این حرف پرسیدم ، به همان تبلیغات اشاره کرد و فرازهایی از سخنان هاله اسفندیاری در همان تبلیغات.
نکته مهم تر این که مخاطب برنامه « به اسم دموکراسی » من و شمای وبلاگ نویس یا وبلاگ خوان نیستیم. این برنامه برای من و شمایی که از پیش ، آن را یک نمایش مضحک می دانیم ساخته نشده است. این برنامه قرار است روی همان گروهی اثر بگذارد که پیشاپیش منتقدان دولت را جاسوس و برانداز و مزدور دشمن می دانند. این برنامه برای حامیان دولت و نیروهای نظامی و امنیتی حاکمیت تهیه شده بود تا شاهدی باشد برای مطالبی که هر روز از طریق جزوات و بولتن های اطلاعاتی به این افراد خورانده می شود. ما مخاطب این برنامه نبودیم.
حرف آخرم نه درباره برنامه است و نه درباره متهمان. درباره انقلاب مخملی است یا به اصطلاح انقلاب نرم. استناد می کنم به یکی از مقالات حسین درخشان که یکی دو سال قبل در سایت روز نوشته بود. کاری به این ندارم که درخشان ، امروز چقدر با حرف هایش در آن مقاله موافق است که هر کسی حق دارد در تفکرش و در رفتار و مشی سیاسی اش تغییر ایجاد کند. به هر حال حرفی زده بود آن جا که ذکرش می کنم و البته تکمیل. حسین درخشان نوشته بود که : « انقلاب مخملی در واقع همان اصلاحات است » ؛ همان اصلاحاتی که ما این همه دنبالش هستیم و دغدغه مان شده است در این سال ها. حرف درستی زده است به نظرم ، چرا که انقلاب مخملی یک را ه است نه یک هدف. انقلاب مخملی ، طریقی است مسالمت آمیز برای انجام اصلاحات بنیادین در نظام حکومتی ، شیوه ای است با کم ترین هزینه و با کم ترین صدمات جانی و مالی برای ایجاد تغییرات سیاسی. منتها این تعریفات و این اوصافی که برای انقلاب مخملی ذکر کردم ، همگی مربوط به یک حکومت دموکرات است نه یک دیکتاتوری یا یک حکوت ایدئولوژیک. انقلاب مخملی در اوکراین به دنبال بروز تخلف در انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفت ؛ یعنی این که طرفداران غرب به رهبری ویکتور یوشنکو به خیابان ها ریختند و خواهان ابطال انتخابات شدند. در رای گیری مجدد ، یوشنکو به پیروزی رسید. آن چه در اوکراین ، انقلاب نارنجی نام گرفت ، همین فشار نهادهای مدنی برای تجدید انتخابات بود. جالب این که یک سال بعد ، طرفداران روسیه به رهبری یاناکویچ در انتخابات پارلمانی پیروز شدند و اکثریت مجلس نمایندگان را به دست آوردند. در گرجستان تحتِ حکومت ادوارد شوارد نادزه و قرقیزستان تحتِ سلطه عسکر آقایف اما اعتراضات مردمی در مورد تقلب در انتخابات منجر به سرنگونی حکومت و فرار دیکتاتورها شد.
جمله حسین درخشان را تبصره می زنم : انقلاب مخملی ، در واقع همان اصلاحات است منتها در حکومت های دموکراتیک ، نه در حکومت های ایدئولوژیک. به همین جهت است که جمهوری اسلامی تا این حد ، نگران وقوع یک انقلاب مخملی در ایران است. به نظر شما نباید به حاکمان اسلامی حق داد؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:49  توسط مهیار هادی زاده
|
خیلی تکراری شده این حرف ها. این قدر که دیگر همه مان حفظ شده ایم. آن قدر که دیگر نوشتنش شاید اثری نداشته باشد و توجهی را جلب نکند. خیلی نوشته اند در این سال ها که مسعود کیمیایی از جامعه اش و مردم روزگارش دور افتاده است و آن دنیایی را که در فیلم هایش می سازد و آن آدم هایی را که در فیلمنامه هایش می نویسد ، خیلی وقت است که در هیچ کجا نمی توان سراغ گرفت. این حرف ها را منتقدان از آغاز دهه 70 وتا همین امروز که تیر ماه سال 1386 باشد و فیلم رئیس روی پرده سینماهاست بسیار گفته اند ، منتها یک فرق اساسی وجود دارد که به نظرم فیلم رئیس و به ویژه جایگاه کیمیایی را در مقایسه با آن چه در این 10 ، 15 سال اخیر وجود داشته است ، متفاوت می کند. این که منتقدی مثل جواد طوسی که همیشه در برابر مخالفان مسعود کیمیایی در سال های اخیر قد علم می کرد و یک تنه از دنیای مالیخویایی ساخته های استاد دفاع می کرد ، در روزنامه شرق انتقاد کند از فیلم رئیس و از کیمیایی بخواهد که سری به محلات جنوب شهر تهران بزند و با آدم های محروم واقعی آشنا شود ، نشان می دهد که کیمیایی و دنیای ذهنی اش بدجور در این زمانه تک افتاده اند
.
فیلم رئیس اتفاقا خیلی امیدها را پیش از نمایش برانگیخته بود و خیلی از طرفداران استاد ، فیلم را در شکل روایت و در سبک و سیاق اجرا ، ادامه منطقی فیلم حکم می دانستند و این را به خصوص در مصاحبه کیمیایی با روزنامه های شرق و هم میهن می بینید که در تیترهایشان ، به شکلی فیلم رئیس را با حکم ارتباط داده بودند. تیتر شرق مثلا این بود : « حکم رئیس صادر شد ».
فیلم حکم را متاسفانه هنوز ندیده ام اما دوستانی که دیده اند ، تاکید می کنند بر این که شکل داستانی فیلم ، به سبک خطی و کلاسیک همیشگی نیست و شاید همین نوآوری و مهم تر از آن ، بازی خوب پولاد کیمیایی در حکم بود که توقعات را از فیلم رئیس تا حد زیادی بالا برد. گذشته از این ، گروه بازیگران فیلم رئیس به شدت جذاب بود و حتی جذاب تر از حکم. من هم اتفاقا با این پیش فرض ها بسیار علاقه مند به دیدن فیلم بودم ، به خصوص وقتی عکس های فیلم در سایت سینمای ما منتشر شد و لعیا زنگنه را با آن گریم سنگین و آن سرنگ در دست دیدم ، بسیار کنجکاو شدم که این بار ، کیمیایی قرار است چطور ذوق زده مان کند. این را هم البته بگویم که از شکل و ظاهر پولاد و البته لوکیشن های فیلم در همان عکس ها مشخص بود که باز فضای فیلم از جنس همان فضاهای عجیب و غریب همیشگی است و آدم های فیلم از جنس قهرمان های همیشگی سینمای کیمیایی هستند.
فیلم با وجود عطش مشتاقان ، تنها یک بار در جشنواره بیست و پنجم نمایش داده شد که آن هم به دلیل کیفیت پایین صدا ، طبق خواسته خود کیمیایی ، از داوری کنار گذاشته شد. فیلم را یکی از دوستانم که از طرفداران متعصب کیمیایی است ، همان شب دیده بود و بعد برای ما از مونولوگ طولانی داریوش ارجمند در نقش رئیس ، بسیار تعریف کرد و همین طور از بازی پولاد کیمیایی و به ویژه خسرو شکیبایی. طبیعتا ما هم مشتاق شدیم برای دیدن فیلم. گذشته از این ، چون فیلم کم تر دیده شد و بسیاری از منتقدان ، موفق به تماشای فیلم نشدند ، در هیچ کدام از نشریات سینمایی ، مطلبی له یا علیه فیلم به چاپ نرسید و این باز بر اشتیاق سینما دوستان افزود.
من ، فیلم را در روز دوم اکرانش دیدم. عصر پنج شنبه بود و سینما ایران را انتخاب کردم. اطمینان داشتم که از فیلم ، خوشم می آید و اصلا با این انگیزه وارد سالن سینما شدم که خود را رها کنم در حین تماشای فیلم وبا فیلم جلو بروم. تمام تلاشم را کردم که هیچ حالت تدافعی نسبت به فیلم و کارگردان نداشته باشم. به سرم زده بود که هر طور شده از فیلم خوشم بیاید یا لا اقل از چند تا سکانس اصلی فیلم. سالن شماره 2 سینما ایران کاملا پر شد . تماشاگران فیلم هم اغلب دختران و پسران جوان بودند و کم تر دیدم که کسی همراه با خانواده اش به دیدن فیلم امده باشد.
تیتراژ فیلم را جواد طوسی ساخته بود به همراه کس دیگری که متاسفانه نامش را به خاطر ندارم. مثل همیشه تاکید شده بود بر این که « فیلم مسعود کیمیایی » است. الحق تیتراژ خوبی بود. فیلم با یک نمای باز و در یک زباله دانی شروع شد. دو نفر زباله دانی را متر می کردند و بر سر قیمت زمین با هم چانه می زدند ، ناگهان سیامک که نقشش را پولاد کیمیایی بازی می کرد با تن زخمی و مجروح از زیر خروارها زباله بیرون امد و شروع به تیراندازی کرد. با سکانس اول فیلم نتوانستم خوب ارتباط برقرار کنم . بازی ها خوب نبود و جملات قصار ، درست دردهان بازیگران ننشسته بود. بعد سیامک به سمت راننده کامیونی رفت و او را تهدید کرد که به درمانگاهی ببردش. پیرمرد در برابر مبلغی پول قبول کرد و او را به درمانگاه رساند. نقش دکتر ماجرا را خسرو شکیبایی بازی می کرد و شیرین هم بازی می کرد . معتاد بود و جوری سیامک را عمل کرد که به خیلی ها در سینما ،حالت تهوع دست داد. یکی دو تا دیالوگ خوب هم گفت که به نظرم ، بهترینش همین بود که : « می کشمت ، می کشمت قدیمی نیست ». مهناز افشار اما در نقش معشوقه سیامک ، مصنوعی بازی می کرد. مهناز افشاری که پیش از این ،با آتش بس و سالاد فصل ، امید های بسیاری را ایجاد کرده بود ، این جا سرد بود و در فیلم جا نمی افتاد ، نه در لحظات عاشقانه اش با سیامک و نه در وقت ضجه زدن در کلینیک یا در مهمانی رئیس. شکل گریم و سبک بازی افشار در لحظاتی ، بسیار گوگوش را به خاطر می آورد و یادمان می آوذد که مهناز افشار هنوز نتوانسته است خود را از یک بدل موفق گوگوش به یک بازیگر مستقل تبدیل کند.
هم زمان، فیلم ، فرامرز قریبیان را در نقش رضا نشان داد که از خارج آمده بود و دوست هم نامش که امین تارخ نقش او را بازی می کرد ، در تعقیبش بود و بعد فهمیدیم که رضا یعنی فرامرز قریبیان سال ها پیش متهم به قتل شده و از کشور گریخته است.رضا سراغ عشق قدیمی اش فرشته رفت که نقشش را لعیا زنگنه ایفا می کرد. فرشته ، آن طور که خود می گفت زنی خراب و خسته بود و جز این ، هیچ. لعیا زنگنه کار خاصی انجام نداد و جز آن گریم سنگین و کمی هم عدم تعادل در حرکات ، نشان دیگری از یک زن معتاد تزریقی نداشت. فرامرز قریبیان اما مثل همیشه سرد بود و تخت. بی روح بازی می کرد و بی روح حرف می زد. برای همین است که مثلا وقتی فرشته را می دید ، هیچ شوری در نگاهش نبود و وقتی فرشته تزریق می کرد ، هیچ غمی را در چهره اش نمی دیدیم .شاید برای همین است که وقتی فرشته آن دیالوگ درخشان راگفت که : «شما چرا وقتی با زنت راه می ری ، دو قدم جلوتر راه می افتی ولی با عشقت که راه می ری ، شونه به شونه اش قدم بر می داری؟ » ،رضا فقط لبخند زد و هیچ حسی در صورتش نبود. کاراکتر فرشته به نظرم هدررفته ترین کاراکتر فیلم است. وضعیتی که فرشته گرفتار آن است و اعتیادی که فرشته با آن دست و پنجه نرم می کند،از آن فرصت هایی است که هر بازیگری ، جز یک بار در طول عمر بازیگری اش به دست نخواهد آورد. لعیا زنگنه اما جز آن گریم سنگین ، چیزی برنقش نمی افزاید و بدتر از همه این که کارگردان هم به فرشته ، آن چنان که جا داشت و می توانست ، نمی پردازد.
دو سکانس بسیار خوب فیلم،به نظرم یکی ملاقات سیامک با عاشق سابق طلاست و آن خنده های خاص پولاد کیمیایی وقتی در جواب پسرک که گفته بود : « فکر نمی کردم بیای » ، پاسخ می دهد : « فکر نمی کردم بمونی » یا آن جا که از سرمیز بلند می شود ، پوز خندی می زند و با نفرت می گوید : « تو نشئگی رو با ماشین بابات رفتی ، من خماری رو پیاده اومدم ». سکانس ملاقات رضا و وحید در زندان هم به نطرم اجرای خوب و درستی دارد ، به ویژه بازیگر نقش وحید و شکلی که کیمیایی برای بیان خاطرات از زبان او انتخاب کرده است ، بسیار به دل می نشیند. امین تارخ اما نه بازی قابل توجهی ارائه می کند و نه کاراکتر رضا که او اجرای ان را بر عهده دارد از تأثیر چندانی در فیلم برخورداراست..
داریوش ارجمند ، خوب است ، در عین حال که تکراری است وخاطره امیر علی در اعتراض را زنده می کند،هر چند که تا پایان فیلم گنگ می ماند و جسارتاً مضحک .این که می گویم مضحک ؛ نه به خاطر کاراکتر رئیس است ، نه به خاطر دیالوگ ها ، نه حتی به خاطر اجرای داریوش ارجمند. علت به شکل تدوین فیلم برمی گردد که وسط دیالوگ های رئیس،رقص و قر کمر نشان داده می شود و تماشاگری که از دیدن آن پارتی چندش آور بی اختیار زیر خنده زنده است ، حرف های رئیس را هم به شوخی برگزار می کند و تازه وقتی که از خنده فارغ می شود و می آید تا چند صباحی به رئیس توجه کند ، رئیس مسلسلش را بر می دارد و آماده ی نبرد با پلیس می شود ، ناگهان اما نما قطع می شود به جنازه ی رئیس که زیر میز افتاده است. فیلم ، تمام می شود ولی تماشاگر باور نمی کند،همان طور که من و هیچ کدام از تماشاگران سینما ایران باورمان نمی شد.
یکی دو تا ضعف دیگرهم فیلم دارد که گفتنش خالی از فایده نیست : یکی استفاده از صدای رضا یزدانی است و ترانه ای که او با ترجیع «حرف هفت تیرپرو باور کن»می خواند. مسعود کیمیایی در قسمت های نامناسبی از صدای یزدانی استفاده کرده است و اجرای رضا یزدانی وقتی به دل من که بسیار صدا و سبک کارش را دوست می دارم نمی نشیند ، توقعی نیست از تماشاگر کم تر آشنا که با دیدن او و شنیدن صدایش بزند زیر خنده،همان طور که تماشاگران سینما ایران . نقص دیگر هم به نظرم حوادثی است که بدون هیچ ربط منطقی و بدون هیچ تأثیری در طول فیلم اتفاق می افتد؛نگاه کنید مثلاً به تصادف رضا یا هجوم گسترده ی پلیس به آن شهرک فروش ماشین های قدیمی.
گذشته از تمام این ها که اشاره کرم،فیلم رئیس واجد همان صفاتی است که منتقدان کیمیایی به ساخته های اخیر او نسبت می دهند،همان صفاتی که در اول نوشته هم به آن ها اشاره کردم.نه فضا هایی که فیلم در آن می گذرد رئال است نه آدم های فیلم ، باور پذیر از کار در آمده اند. دنیای فیلم ، درست مثل آن دنیای ذهنی پریشان و مالیخولیایی است که کیمیایی با فیلم تجارت آغاز کرد و آن را در فیلم های سلطان ، ضیافت ، فریاد ، مرسدس ، اعتراض و سربازهای جمعه پی گرفت. آدم های کیمیایی خیلی وقت است که دیگر نمی توانند در مخاطب ، حس همذات پنداری را برانگیزند ؛ چون تماشاگر نمی تواند درد و دغدغه شان را درک کند .برای همین است که بازیگران فیلم های کیمیایی خیلی که تلاش کنند تبدیل به یک تیپ موفق خواهند شد نه یک آدم آشنا و قابل درک .
یکی از دوستان که فیلم را بعد از من دیده بود ، اتفاقا از فیلم خوشش آمده بود و می گفت که عیب از مخاطب سینمای کیمیایی است که نمی تواند با فیلم های او ارتباط برقرار کند و گرنه کیمیایی همیشه همین بوده است و فرقی نکرده است.من اما با حرفش موافق نیستم. استدلالم را به او گفتم و این جا هم می نویسم. مخاطب دهه پنجاه ، فیلم های کیمیایی ، تقوایی ، بیضایی و مهرجویی را می دید و می پسندید و می فهمید. تماشاگر دهه هشتاد ، باز فیلم های تقوایی و بیضایی و مهرجویی را می بیند و می فهمد ، فیلم های کیمیایی را اما نه. به نظرم مشکل از کیمیایی است که نتوانست پس از انقلاب و به ویژه پس از جنگ ، خود را با جامعه جدید و فرهنگ و زبان جدید مردم ، وفق دهد. مشکل از کیمیایی است که تغییرات روزگار را نخواست یا نتوانست ببیند ، مشکل از اوست که آدم هایش در یک برهه تاریخی ماندند و نتوانستند به دوره بعد کوچ کنند.
کیمیایی به قول دوستم ، حرف بسیار دارد در گلو و درد بسیار دارد در دل. منتها وقتی حرف می زند یا درد دل می کند ، کسی حرف و دردش را نمی فهمد و درک نمی کند. کیمیایی هم تلاش نمی کند که به زبان مشترکی برسد با دیگران. برای همین است که این قدر در بیان حرف هایش به زبان سینما الکن و گنگ به نظر می رسد.
نمی دانم اولین بار کی و کجا این شعر را خواندم ، اما وقتی نشستم و درباره کیمیایی این روزها فکر کردم ، به نظرم رسید که بهتر از این نمی شد حال و روز استاد را تعریف کرد. خوب که فکر کردم ، دیدم این یک بیت ، زبان حال مسعود کیمیایی است انگار در این روزها. شعر را بخوانید و بگویی که آیا با من موافقید یا نه؟
من گنگ خواب دیده و عالم ، تمام کر من ، عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:27  توسط مهیار هادی زاده
|
خیلی
خیلی اتفاقی بود. بدون هیچ تصمیم قبلی ، بدون هیچ انگیزه و قصدی سراغ فیلم رفتم. اولین روزهای تیر ماه 1385 بود ، امتحانات ترم تمام شده بود و بی کار بودیم و پی سرگرمی می گشتیم. با دوستی قرار گذاشتم که برای گذران اوقات شاید ، به سینما برویم. طرف اما بدقولی کرد و بعد از آن که ساعت ها در دسترس نبود و یا دستگاه تلفنش خاموش بود ، بهانه آورد که هزار کار بر سرش ریخته است و نمی تواند بیاید. دمدمه های غروب بود که این را گفت. من ولی به سرم زده بود که حتما فیلمی ببینم.
وقتی که تلفنی با هم صحبت می کردیم ، حوالی پل حافظ بودم و به سمت میدان انقلاب می رفتم. از جلوی سینما سپیده که رد شدم ، روی پرده سالن شماره 2 ، « باغ های کندلوس » بود. از فیلم ، همین قدر می دانستم که کارگردانش ایرج کریمی است و پیش از این ، « از کنار هم می گذریم » را ساخته است و سال گذشته هم با « چند تار مو » در جشنواره فیلم فجر شرکت کرده است. دو سه تایی نقد خوانده بودم درباره آثارش و ترجیع بند همه شان این بود که سینمای ایرج کریمی ، سینمای روشنفکرانه است و توانایی برقراری ارتباط با مخاطب عام را ندارد. این را هم می دانستم که بازیگران اصلی فیلم ، محمد رضا فروتن و خزر معصومی هستند. دوستم اتفاقا در آن گفتگوی تلفنی تاکید داشت که بهناز جعفری هم در فیلم بازی می کند ، من ولی مصر بودم که اشتباه می کند ( و البته اشتباه می کردم ).
سانس بعدی فیلم ،8 شب بود و من که بلیط خریدم ، نیم ساعتی گمانم در بوفه سینما نشستم تا فیلم شروع شد. سالن شماره 2 سینما سپیده را اگر دیده باشید ، می دانید که ظرفیت صندلی هایش به 100 تا هم نمی رسد. مجموعا سالن کوچک و جمع و جوری است و انگ اکران فیلم های خاص. آن شب هم تماشاگران فیلم ، به زور به 50 تا می رسیدند. فیلم با صحنه تصادف شروع شد و بعد قطع شد به نمایی از سه مرد میانسال که در قبرستانی توقف کرده بودند. روایت فیلم متقاطع بود ، چیزی شبیه 21 گرم مثلا. پازل ها را که کنار هم می چیدی ، دلستان فیلم دستت می آمد که آبان و کاوه سال ها پیش بر اثر تصادفی با هم آشنا شده اند و ازدواج کرده اند. آبان به بیماری سرطان مبتلا می شود ، کاوه به دلایل نامعلومی ( احتمالا خودکشی ) می میرد و بعد هم ، آبان. سه دوست قدیمی ، امروز راهی کندلوس شده اند تا قبر کاوه و آبان را بیابند و در طول این سفر ، آرمان های بر باد رفته و آرزوهای تحقق نیافته و امیدواری های کودکانه خود را مرور می کنند و افسوس می خورند زندگی عاشقانه کاوه و آبان را.
فیلم از دو قسمت کاملا متفاوت تشکیل شده است : بخشی مربوط به گذشته که زندگی مشترک کوتاه آبان و کاوه را روایت می کند و سرشار است از لحظات ناب عاشقانه و دیگری بخش امروزین ماجرا که به گفتگوهای انتقادی و بیشتر حسرت خورانه علی ، سعید و بیژن می پردازد.
فیلم ، عمده جذابیتش را مدیون سه بازیگر تقریبا اصلی فیلم است. خزر معصومی در نقش آبان ، با چهره درد کشیده و غمگینش ، حس همدلی را در مخاطب برمی انگیزد و لحظات عاشقانه فیلم را باور پذیر از کار در آورده است ؛ نگاه کنید مثلا به سکانس بی نظیر نماز خواندن آبان. مسعود کرامتی هم با تسلطی مثال زدنی از عهده نقش علی و اجرای دیالوگ هایی بر آمده است که به شدت مستعد شعاری شدن هستند و از همه مهم تر فریبا کامران که انگار ژولیت بینوش فیلم های ایرج کریمی است. بازی گرم و سرخوشانه کامران در نقش آذر ( که انگار آینده رویایی آبان است ) ، بسیار به دل می نشیند و بسیار دیدنی است. فیلم اما از جانب محمد رضا فروتن ضربه خورده است. فروتن نمی تواند زوج مناسبی باشد برای خزر معصومی و جز در سکانس پایانی فیلم که با حالتی کودکانه از داشته های مشترکش با آبان سخن می گوید هیچ وقت در فیلم جا نمی افتد. کاش ایرج کریمی برای نقش کاوه از بازیگری استفاده می کرد که هم تازه کار باشد و هم چهره ای جذاب و سمپاتیک داشته باشد. بهتر بود دو بازیگر کم تر دیده شده نقش عشاق فیلم را بر عهده می گرفتند. این مطلب در مورد دوستان آبان و کاوه ، بر عکس صدق می کند ؛ یعنی بازی حرفه ای مسعود کرامتی با بازی دو همراه دیگرش ، خوب عجین نشده است و چه بسا اگر این دو نفر هم ازمیان بازیگران حرفه ای انتخاب می شدند ، به فیلم کمک بیشتری می کرد.
فیلم که تمام شد و از سینما بیرون زدم ، ساعت حدود 10 شب بود. هوا تاریک بود و خیابان انقلاب ، ساکت و آرام و خلوت. فیلم ، عجیب بر من تاثیر گذاشته بود و بسیار به دل من نشسته بود. دلم می خواست هر طور شده درباره فیلم با کسی حرف بزنم ، وسوسه ای در من بود که رهایم نمی کرد. هوس کرده بودم که با کسی از فیلم و آن حس ناب عاشقانه که در فیلم جریان داشت ، بگویم. ازپیاده روی مقابل دانشگاه تهران که می گذشتم ، چیزی را زیر لب زمزمه می کردم ، ترانه ای بود شاید تا مگر از این وسوسه گفتن رها شوم. نشد اما...شماره دوستم را گرفتم و همین که گوشی را برداشت ، با هیجان و لذت از فیلم برایش گفتم و لذت عاشقانه ای که در جان تماشاگر می اندازد.
گذشت تا زمستان همان سال که باغ های کندلوس در سینما کوی نمایش داده شد و من ، خیلی ها را تشویق کردم به دیدنش ، خودم اما در برابر وسوسه تماشای مجددش مقاومت کردم. می ترسیدم خاطره زیبایی که از تماشای فیلم برای نخستین بار در من شکل گرفته بود ، با ددن دوباره از میان برود. مقاومت کردم و نرفتم. وقتی هم که سینما 4 در روزهای عید ، فیلم را پخش کرد ، قسمت هایی از فیلم را تکه تکه و گذرا دیدم و باز لذت بردم به ویزه از پایان فیلم. دیشب اما به سرم زد که دوباره فیلم را ببینم از اول و کامل. نشستم پای تلویزیون ،اما باز تردید به جانم افتاد که فیلم را ببینم یا نه ؟ تیتراژ فیلم که شروع شد ، ناگهان شاهد از غیب رسید. تلفن زنگ زد. دوست عزیزی پشت خط بود و بیست دقیقه ای با هم صحبت کردیم. حرفمان که تمام شد ، باز گاه و بی گاه پای بعضی از لحظات دوست داشتنی فیلم نشستم و به خصوص سکانس نماز خواندن آبان را که بسیار دوست می دارم ؛ هر چند به قیچی سانسور گرفتار شده بود این لحظه شریف و درآن ، خبری نبود از بوسه کاوه بر مهر نمازی که پیش از او آبان ، آن را بوسیده بود. با این همه لحظه گرم و ماندگاری بود هنوز.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:28  توسط مهیار هادی زاده
|
به شوخی می مانست بیشتر. سه شنبه یک هفته قبل بود که کسی پیام فرستاد و گف که امشب ساعت 12 در برابر یکی از ساختمان های کوی دانشگاه تهران جمع خواهیم شد به مناسبت درگذشت مهستی. من ولی باورم نشد و قضیه را در حد یک شوخی گرفتم ، از همان دست که مثلا تابستان گذشته ، خبر مرگ مسعود کیمیایی پخش شد یا علی دایی.
خبر ، ولی ذهنم را درگیر کرد و پیام فرستادم برای چند نفری از دوستان که اهل موسیقی بودند و از صحت خبر جویا شدم. جواب ها اتفاقا با تاخیر رسید و یکی فقط ، مفصل جواب داده بود که مهستی ، دیشب ساعت 7 به وقت لس آنجلس بر اثر بیماری درگذشته است. من تازه شستم خبردار شد و یادم آمد که فروردین ماه ، دوستی برایم تعریف کرده بود که مهستی به همراه پزشک معالجش به برنامه ای تلویزیونی آمده است و آن جا بحث بیماری اش را پیش کشیده است ، منتها گفت که هم او و هم پزشکش امیدواری داده اند بسیار که حال و روز خواننده غربت نشین ما خوب است. این ها را برایم گفت اما نگفت که نشانه های بیماری را در مهستی دیده است یا نه. چند روز قبل اما از زبان کسی شنیدم که در آن برنامه ، آشکارا صدایش می لرزیده است و انگار در آن روز خیلی ها فهمیده بودند ؛ مثل خودش که حتما مدت ها بود که می دانست.
آن شب که پیام ها یکی یکی از راه می رسید در پاسخ به سوال من و خبر درگذشت مهستی را تایید می کرد ، یاد آخرین مصاحبه ای افتادم که رادیو زمانه ، یک ماه قبل ، با مهستی کرده بود. تیتر مصاحبه را خوب به خاطر ندارم ، مضمونش را می نویسم که این بود : « در این 27 سال یک خاطره خوش هم ندارم ». نداشت لابد ! نداشت لابد که آن طور سوزناک خوانده بود و آن طور با غم خوانده بود ترانه مسافر را. این ترانه مسافر از اولین پیوندهای من با صدای گرم مهستی است. خوب یادم هست ، اولین ترانه از روی نخست کاست کهنه ای بود که وقتی گوش می دادم و مهستی می خواند : « آهای مسافری که میری به سوی ایران / از جانب هزاران ایرانی پریشان / رسیدی به خاک پاکش / بوسه بزن به خاکش » دلم می سوخت برای این حسرت و این التماسی که در صدا بود و در این ترانه بود. باز یادم هست که ترانه دوم آن کاست ، آخرین طبیب بود و سومی ، بیا بنویسیم و بعد که نوار تمام می شد ، ما نوار را بر می گرداندیم به عشق شنیدن دوباره مسافر تا برسد به بیت دوم و مهستی بخواند : « آهای مسافری که میری به سوی یاران / چشمای من مال تو ! بردار ببر به ایران / بگردونش دور شهر تا خوب تماشا کنه / عقده چند ساله رو با گریه هاش وا کنه ».
ترانه چراغ اما ، گمانم شاهکار مهستی است و ماندگارترین اثرش خواهد بود در سال های آتی. سروده اردلان سرفراز است و مهستی ، شعر را درست فهمیده و گذشته از آن ، درست و خوب خوانده است ، شوری در صدایش موج می زند و غمی در موسیقی کار است کهعجیب به دل می نشیند. تا همین چند روز قبل نمی دانستم که این ترانه از دهه طلایی 50 کش آمده است تا امروز و این همه تازه و زنده است هنوز. ترانه مادر را هم بسیار عزیز می دارم که بکر است هنوز در موضوع ؛ چرا که نشنیده ام هنوز ، خواننده زنی این طور بی واسطه و این طور با احساس با مادرش حرف بزند که مهستی . از ترانه کم تر شنیده شده شریک هم نمی توان بی اشاره عبور کرد و به ویژه آن فصل بی نظیری که مهستی می خواند : « غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن / اگه دیدی من و بشناس ! نمی گم این که یادم کن ». ترانه بارون احساس را هم بسیار دوست می دارم که ترانه مورد علاقه انوشیروان کنگرلو بود و گاه و بی گاه از رادیو صدای امریکا پخش می شد که آن زمان هنوز رادیو فردایی نبود که هر روز ، دمدمه های غروب ، برایمان دورنگی بگذارد یا نمی ترسم را. نمی شود این ها را بنویسی و یاد نکنی از ترانه وقتی رفتم که انگار وصیت نامه مهستی بود و ما ندانستیم .
خبر درگذشت مهستی چنان که باید در رسانه های داخل ایران بازتاب نیافت. از میان روزنامه های اصلاح طلب ، تنها اعتماد ملی بود که گزارش کوتاهی نوشت و خبر مرگ او را در لس آنجلس منعکس کرد والبته شماره 891 روزنامه شرق که سید علی میر فتاح در ستون کرگدن نامه تیتر زد : « مراقب گلدان اطلسی باش » و به طنز نوشت : « خدا بیامرز خوش اقبال نبود ، با پرویز یاحقی شروع کرد و با شادمهر عقیلی تمام کرد». سایت فارسی بی بی سی اما یکی دو صفحه را به خبر درگذشت مهستی و خاطرات خوانندگان سایت از ترانه های او اختصاص داد. رادیو فردا ، رادیو زمانه و سایت روز هم کمابیش به این خبر پرداختند ، منتها کسی در هیچ سایتی ننوشت که موسیقی بزمی فارسی ، پس از انقلاب ، خلاصه شده بود در هایده و مهستی و حمیرا. کسی ننوشت که با مرگ هایده و سکوت و کم کاری حمیرا ، مهستی فقط مانده بود که هنوز گرم و زنده می خواند. کسی در وبلاگستان ننوشت که مهستی ، چهار سال با بیماری سرطان دست و پنجه نرم کرد و هیچ کس نفهمید تا همین دو ماه پیش که خودش اعلام کرد و ما هم دانستیم. کسی در مصاحبه ای و در برنامه ای نگفت که مهستی تا بود ، روی صحنه بود و می خواند و به قول یکی از ترانه هایش ، « همیشه سبز » بود.
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 19:15  توسط مهیار هادی زاده
|
بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود ، خرداد 84. دلمان می خواست مصطفی معین رای بیاورد. اما خیلی ها قالیباف را پیش پیش برنده ی انتخابات می دانستند. ما ولی دلمان گواهی می داد که پیروزیم. از قالیباف می ترسیدیم فقط.
خوب یادم هست. نشسته بودیم با کسی و بحث بود درباره نامزدها که بخت کدام بیشتر است و کدام برنده بازی خواهد بود. به شوخی گفتم. خوب یادم هست به شوخی گفتم. گفتم : « نکند احمدی نژاد رای اول را بیاورد ». طرف خندید ، من هم خندیدم. کسی روی احمدی نژاد حساب نمی کرد آن روز. از قالیباف می ترسیدیم فقط.
ظهر جمعه 27 خرداد که رفتیم و رای دادیم ، باز دلمان روشن بود که صندوق رای با ماست. شب پای بخش شبانگاهی رادیو بی بی سی ، صادق صبا که آن روزها در ایران به سر می برد ، پیشاپیش گفت که خیلی ها از رای احتمالا بالای احمدی نژاد شگفت زده شده اند. هنوز انتخابات در جریان بود که صبا چنین حرفی می زد. ولی ما دلمان روشن بود. از قالیباف می ترسیدیم فقط.
صبح که از خواب بیدار شدم ، کسی خانه نبود ، پیچ رادیو را گرداندم روی رادیو فردا. گفت که میان وزارت کشور و شورای نگهبان بر سر شمارش آرا و اعلام نتایج اختلاف نظر پیش آمده است. گوینده نتیجه شمارش آرا را اعلام کرد : هاشمی اول بود ، کروبی دوم و احمدی نژاد سوم. آرای الباقی را نشنیدم. نشنیدم که معین چقدر رای داشت و قالیباف در رده چندم قرار گرفته بود. فقط یادم هست که قضیه را نفهمیدم. یادم هست که بغض کرده بودم. قرار بر این نبود. از قالیباف می ترسیدیم فقط.
غروب بود. بخش خبری ساعت 7 گمانم ، اعلام کرد که هاشمی و احمدی نژاد به دور دوم انتخابات راه یافتند. یخ کرده بود تمام تنم. پیش بینی خیلی چیزها را داشتیم. بدتر از این را هم پیش بینی می کردیم ، اما پیروزی احمدی نژاد را نه. از قالیباف می ترسیدیم فقط.
شب که مسعود بهنود صحبت کرد و گفت که ما چوب تشخیصمان را خوب در این رودخانه که نامش ایران باشد فرو نکرده ایم ، باورم شد که اشتباه کرده بودیم تمام آن روزها را. شب ، احمد سلامتیان بود با صادق زیبا کلام که در بخش شبانگاهی رادیو بی بی سی مناظره می کرد. خوب یادم هست که سلامتیان ماجرای انتخابات ریاست جمهوری فرانسه را پیش کشید و ژان ماری لوپن افراطی را. ما دلمان روشن بود و باور کردیم.
صبح یکشنبه که « شرق » درآمد و مجموع آرای اصلاح طلبان را نوشت که از آرای محافظه کاران بیشتر است ، دلمان روشن بود باز. صبح یکشنبه که قوچانی هم ، پای انتخابات ریاست جمهوری فرانسه را به میان کشید و اجتماع روشنفکران فرانسه را بر سر ژاک شیراک یادآوری کرد ، دلمان روشن بود باز. صبح یکشنبه که سپانلو با شرق مصاحبه کرد و گفت که علیرغم آن که در دور اول ، انتخابات را تحریم کرده است اما در دور دوم به هاشمی رای خواهد داد برای نجات ایران ، دلمان روشن بود باز.
کم تلاش نکردیم این یک هفته را ، کم ننوشتیم ، کم بحث نکردیم ؛ کم فریاد نکشیدیم ، کم هشدار ندادیم از آینده ، کم هراس به دل ها نیفکندیم از فردای میهن. اما دریغ که خودمان نوشتیم و خودمان خواندیم و خودمان ترسیدیم و خودمان باور کردیم. روزنه ای نبود برای ارتباط با توده مردم. وبلاگ هامان را خودمان خواندیم. به سایت هامان خودمان سر زدیم ونشریاتمان را خودمان خواندیم.
شب انتخابات ولی دلمان روشن بود. روز انتخابات هم دلمان روشن بود ، از حرف های صادق صبا بوی خوشی به مشام نمی رسید ، ولی دلمان روشن بود.
صبح چهارم تیر خوب یادم مانده. کوتاه بود. مادر ، مرا از خواب بیدار کرد و نتیجه انتخابات را گفت. فاصله خیلی زیاد بود. امیدی نبود دیگر. همان ساعت 9 صبح به مادرم گفتم : « دیگر تمام شد ». گفتم : « همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد». گفتم : « باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ».
اما امروز که یازدهم تیرماه 1386 باشد ، تردید ندارم که آن روزها ما مقصر بودیم. تقصیر از ما بود که خوب فکر نکردیم. تقصیر از ما بود که خیلی چیزها را دست کم گرفتیم. تقصیر از ما بود که از احمدی نژاد نترسیدیم. تقصیر از ما بود…از قالیباف می ترسیدیم فقط.
منبع : ققنوس ، شماره ۹
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:15  توسط مهیار هادی زاده
|
تا زنده بود نمی شناختمش. نامش را نشنیده بودم حتی. آشنایی من با او بر می گردد به گزارشی که از مراسم خاک سپاری اش در نشریه چلچراغ خواندم. آبان 1381 بود. گزارش را با بی میلی خواندم. نه این که گزارش جذاب نبود ، نویسنده را نمی شناختم. خواندم و خواندم تا جایی که یکی از نویسندگان حوزه هنری اظهار نظر کرده بود و گفته بود : « احمد محمود با همسایه ها ، تکلیفش را با شاه مشخص کرد. با مدار صفر درجه ، تکلیفش را با انقلاب مشخص کرد و با زمین سوخته ، تکلیفش را با جنگ ». منیرو روانی پور هم گلایه کرده بود که چرا اثر درخشانی چون همسایه ها باید در توقیف بماند و جواز نشر نیابد پس از انقلاب. این یکی دو جمله را که خواندم ، شاخک های حسی قوی شد و نام « احمد محمود » را به ذهن سپردم.
گذشت تا تابستان سال بعد ( 82). آن سال ها جمعه بازار کتاب مشهد ، رونق بسیار داشت و کتابی نبود که پی یافتنش باشی و نیابی. خوب یادم هست که چاپ افست آثار هدایت فقط 400 تومان قیمت داشت و یا شاهکاری مثل سنگ صبور را 2500 تومان می فروختند. با این و جود ما ناز می کردیم و دلمان نمی آمد این همه پول پای کتاب بدهیم ! همان جا بود که برای اولین بار چشمم به کتاب همسایه ها افتاد. طرح روی جلد ، گروهی از مردم را نشان می داد در حال تظاهرات و لکه خونی روی آن تصویر نقش بسته بود. بلافاصله کتاب را خریدم که اگر اشتباه نکنم 2000 تومان بود. آن روز ، « صد سال تنهایی » و « مزرعه حیوانات » را هم خریدم.
ناهار را قرار بود در خانه مادر بزرگ بخوریم. ظهر شده بود و من نشسته بودم داخل اتوبوسی که به سمت خانه مادر بزرگ حرکت می کرد. کتاب را که باز کردم اتفاقا همان فصلی بود که خالد و سیه چشم با هم قرار می گذارند و در صف اتوبوس با هم صحبت می کنند. تشابه فضاها به دلم نشست. تا برسم به خانه مادر بزرگ، بی تاب شده بودم برای خواندنش. تا رسیدم ، گوشه ای را انتخاب کردم و با اشتیاق ، کتاب را باز کردم و از صفحه اول شروع کردم به خواندن. آن هایی که کتاب را خوانده اند می دانند که فصل آغازین داستان ، مربوط است به کتک کاری بلور خانم و شوهرش. به صفحه دوم که رسیدم حسابی جا خوردم از این حجم بی پروایی جنسی که در روایت داستان وجود داشت. اغلب رمان هایی که تا آن روز خوانده بودم ، اشارات جنسی را گذاشته بودند برای نقاط اوج داستان و صفحات میانی کتاب. احمد محمود اما در همان صفحات اولیه ، بدون ملاحظه کاری پرداخته بود به رابطه عجیب خالد و بلور خانم.
غروب که شد ، 150 صفحه از همسایه ها را خوانده بودم. از آن لحظات نابی بود که در زندگی ، شاید به تعداد انگشتان دو دست هم پیدا نشود ، از آن ساعات دلنشینی بود که احساس می کنی با یک اتفاق بزرگ در زندگی رو به رو شده ای ، با یک مرحله تازه شاید. احساس می کنی چیز به غایت شگرفی را تجربه کرده ای و لذت عظیمی را چشیده ای. دلت می خواهد جایی فریاد بزنی این همه سرخوشی را.
این عیش اما به دلایلی ناقص ماند. شهامت نداشتم کتاب را به خانه ببرم. در سنی بودم که جزئی ترین رفتارها هم زیر ذره بین پدر و ماددر قرار داشت و هر کتاب و هر فیلمی باید از این فیلتر سخت می گذشت. صد سال تنهایی و مزرعه حیوانات را بردم ، همسایه ها اما بسیار حساسیت برانگیز بود و بسیار خطرناک. همان شب ، کتاب را به کسی سپردم – او هم اتفاقا در خفا کتاب را خوانده بود و بسیار لذت برده بود – و به خانه آمدم. اشتیاق خواندنش ولی در من بود و بیشتر شده بود. یک دو ماه بعد کتاب به دستم رسید. آب ها از آسیاب افتاده بود و خانواده یادش نبود که من کتابی به این اسم خریده ام. دلم نیامد کتاب را از صفحه 150 ادامه دهم. باز از اول شروع کردم و دو سه روزه ، آن 500 صفحه را به پایان بردم.
امروز که این ها را می نویسم ، یادم نمی آید هیچ رابطه عاشقانه ای را مثل عشق خالد و سیه چشم در چایی و کتابی خوانده باشم. یادم نمی آید گرمی لحظات عاشقانه کتاب را در جای دیگری هم با همین حرارت ، حس کرده باشم. گزاف نیست اگر بگویم آن آخرین دیدار خالد و سیه چشم در کنار دریا را ده بار خوانده ام و هر بار که بوته های بلند خار ، دست آن دو را که در دست یکدیگر است می خراشد و از هم جدا می کند ، بغض کرده ام. گزاف نیست اگر بگویم با شکنجه های وحشتناکی که خالد در زندان تحمل می کرد من هم درد می کشیدم و همان طور که خالد ، روزها را برای ملاقات دوباره سیه چشم می شمرد ، من هم انتظار می کشیدم دیدنش را و به صفحات آخر که رسیدم و خالد در لحظه کوتاه آزادی ، چشمش به دنبال سیه چشم بود و تنها مادرش را دید ، آه سردی کشیدم و وقتی خالد را مستقیما از زندان به سربازی بردند ، برای من همه چیز تمام شد ، هم چنان که برای خالد.
لذت خواندن همسایه ها را با بسیاری قسمت کرده ام. به خیلی ها پیشنهاد کردم که کتاب را بخرند و به خیلی ها کتاب را دادم که بخوانند. با هر دوست کتاب خوانی که آشنا می شوم ، اولین پیشنهادم همسایه هاست. هر کسی را که به نوعی دوست دارم و در دلم هوای آن است که مهربانی کنم با او ، همسایه ها را معرفی می کنم و تشویقش می کنم که بخواند. کسانی که کتاب را خوانده اند ، جملگی بر اثر گذاری و قوت آن صحه می گذارند منتها هنوز کسی پیدا نشده است که بعد از خواندنش ، هم چون من به حد نهایی لذت برسد ، ندیده ام بین دوستان که کسی بعد از خواندنش ذوق زده شود و با آب و تاب برایم از لحظات عاشقانه کتاب بگوید. هنوز کسی را نیافته ام در این سال ها که چون کتاب را به زمین گذاشت ، به کشف و شهودی تازه رسیده باشد ، به حس سرشاری از زندگی ، به حس ناخودآگاه سرخوشی ، چونان که من رسیدم.
از آن روز که با همسایه ها و احمد محمود آشنا شدم ، چهار سالی می گذرد. در این چهار سال « زمین سوخته » را خواندم که هر چند بسیار مستند و دردناک و موثر بود و هر چند وقت خواندنش ، با تمام پوست و گوشت ، جنگ و مصیبت های ناشی از آن را احساس کردم اما در من لذت خواندن همسایه ها را تجدید نکرد. « داستان یک شهر » هم که به نوعی ادامه همسایه ها محسوب می شد و سرگذشت خالد را در دوران تبعید و سال های پس از کودتا روایت می کرد ، هر چند بسیار روان بود و بسیار جذاب بود اما از برانگیختن آن حس همدلی که همسایه ها در خواننده به وجود می آورد ، ناتوان بود. سه چهار تایی از مجموعه داستان هایش را هم خواندم که همگی در همان فضای زادگاه محمود می گذشت. « زائری زیر باران » و « غریبه ها و پسرک بومی » از نخستین تلاش های غریزی یک نویسنده خوب حکایت داشت و مجموعه « قصه آشنا » از پختگی یک نویسنده خسته اما بی حوصله. « مدار صفر درجه » اما در همان جلد نخست ، مرا بسیار امیدوار کرد که احمد محمود به روزهای اوج همسایه ها بازگشته است. تابستان امسال که دو جلد باقی مانده را بخوانم ، شاید زمان مناسب تری باشد برای قضاوت. شاید آن روز بهتر بتوان داوری کرد که آیا بهترین رمان محمود – آن طور که همه می گویند – اولین رمانش بود یا نه.
بهانه نوشتن این مطلب ، خبری بود که دیروز با عنوان « مهرجویی ، محمود و یک فیلمنامه گمشده » در روزنامه شرق خواندم. بر اساس گفته های داریوش مهرجویی ، در نخستین سال های پس از پیروزی انقلاب ، او و احمد محمود دست به کار نوشتن فیلمنامه همسایه ها می شوند و فیلمنامه ای را در چهار صد صفحه برای ساختن یک سریال تلویزیونی فراهم می آورند. مهرجویی البته تاکید کرده است که در رمان ، بسیار دست برده اند و داستان هایی را بر کتاب اصلی افزوده اند و ماجراهایی را از آن کاسته اند. با این و جود ، ساخت این سریال به دلیل سوابق سیاسی احمد محمود ، با مخالفت شدید مسئولان صدا و سیما مواجه شده است. بر اساس گفته های مهرجویی ، دو نسخه از این فیلمنامه موجود بوده است که نسخه داریوش مهرجویی در یک اسباب کشی گم می شود و نسخه دیگر آن ، هم اکنون در اختیار سیامک اعطا – فرزند احمد محمود – است.
خبر را که خواندم ، خوشحال شدم و نه اندوهگین. قاعدتا باید افسوس می خوردم که چنین فرصتی از دست رفته است ، چرا که ساخت چنین سریالی می توانست به شناساندن این رمان و البته نویسنده اش بسیار کمک کند. ته دلم اما راضی است از این که چنین سریالی ساخته نشد ، که اگر ساخته می شد چه بسا تمام آن شور و گرمای کتاب ، زیر قیچی سانسور از بین می رفت و با داستانی طرف می شدیم به غایت سرد و بی رمق و محافظه کارانه. ساختن اثری سینمایی یا تلویزیونی بر اساس رمان همسایه ها شاید تا پیش از پیروزی انقلاب ممکن بود و شاید می توانست خاطره خوشی در حافظه جمعی آن نسل بر جای بگذارد ، هم چنان که « دایی جان ناپلئون » ناصر تقوایی گذاشت اما تصور این که با معیارهای اخلاقی و حتی سیاسی جمهوری اسلامی ، بتوان از دل رمان همسایه ها ، اثری تصویری و در عین حال موثر و جاندار خلق کرد ، بسیار ساده انگارانه است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:44  توسط مهیار هادی زاده
|
شکوه نیست ، گلایه هم نیست. تو فرض کن درد دل است. تو فرض کن تمام آن حرف هایی است که در این ده سال خواستیم بگوییم و نگفتیم. تو فرض کن تمام آن چیزهایی است که در دل بود این همه سال و به لب نیامد هیچ وقت. از ترس انگ شاید ، از ترس این که بگویی : زین همرهان سست عناصر دلم گرفت.
امروز اما همه چیز تغییر کرده است. دیگر نه تو رئیس جمهور هستی و نه ما حامیان دولتت. تعارف نداریم دیگر. دیگر ترسی نیست که متهم کنندمان به سنگ اندازی بر سراه دولت ، دیگر هراسی نیست محکوممان کنند که چوب لای چرخ دولت می گذاریم با این حرف ها. امروز ماییم و تو و یک تجربه ده ساله. ما که به تو رای دادیم ، نه هوس براندازی در سرمان بود ، نه از تو تصویر یک رهبر انقلابی را در ذهن داشتیم و نه اصلا از تو می خواستیم کاری کنی که در محدوده اختیاراتت نیست. ما که به تو رای دادیم ، به صداقتت ایمان داشتیم. ما که به تو رای دادیم ، اعتماد کرده بودیم به حرفت. اطمینان داشتیم که هر کجا ، هر کسی مانع کارت شود به صراحت اعلام می کنی. مگر قرار نبود که همه چیز را با مردم در میان بگذاری؟ تو در تمام هشت سالی که رئیس جمهور اسلامی ایران بودی ، جز همان یک بار در ماجرای قتل های زنجیره ای ، کی ما را محرم دانستی؟ کی بی واسطه حرف زدی با ما؟
ما نه از تو تصمیمات انقلابی می خواستیم و نه می خواستیم که قانون اساسی را تغییر دهی ، نه تمنای همه پرسی در ما بود و نه آرزوی آزادی های بی قید و شرط. ما فقط دلمان می خواست شب ۱۸ تیر که تن خسته و زخم خورده ، در خیابان روزگار می گذراندیم ، دلمان خوش باشد که تو هم از درد خواب به چشمت نیامده است. ما فقط دلمان می خواست صبح ۱۹ تیر ، تو بیایی و همدردی کنی با ما. چشم ما به راه ماند و از فعالان سیاسی ، ده ها تن آمدند و به ما دلگرمی دادند و تیمارمان کردند ، تو اما نیامدی. ما ولی چشممان به دهان تو بود که محکوم کنی آن همه جنایتی را که بر ما رفت...تو اما سکوت کردی.
تو حتی به دوستانت ، آن چنان که باید اعتنا نکردی. تو برای رهایی هم فکران در بندت ، ذره ای از خودت خرج نکردی. تو نه در قضیه کرباسچی به قدر هاشمی تلاش کردی و نه مثل کروبی ، در برابر حکم اعدام آغاجری موضع گرفتی. در حالی که کرباسچی به این جرم در بند رفت که در انتخابات از تو حمایت کرده بود و آغاجری و سازمان متبوعش از حامیان پایدار تو بودند.
تو نه قدر آرای میلیونی ات را دانستی ، نه قدر آن همه شور و هیجان مردمی را. تو چنان فرصت هایی را از دست دادی که نمی توان یاد آوریشان کرد و افسوس نخورد و آه نکشید. تو از ما و یارانت می نالیدی هر روز. از ما می نالیدی که افراط می کنیم در رفتار و گفتار و از یارانت که مصلحت را نمی سنجند. ما افراط کردیم و اشتباهاتمان را می پذیریم. ما نتوانستیم اعتماد و اطمینان مردم را به خود جلب کنیم. ما نتوانستیم یک حرکت اعتراضی را با آرامش و با نتایج درخشان پایان دهیم. ما اشتباه کردیم در برخورد آن روزمان با هاشمی ، اشتباه کردیم در بعضی مقالاتمان ، در برخی نشریاتمان. می پذیریم تمام این ها را.
تو اما در هر سخنرانی که داشتی ، ما را از کنایه و طعن و تحقیر بی نصیب نگذاشتی ، تو اما همیشه ما را متهم کردی و همیشه خواستی ما را مقصر جلوه دهی. یک بار اما نشد که رفتارت را نقد کنی ، یک بار نشد که اشتباهت را بپذیری ، یک بار نشد که به خطاهایت اعتراف کنی چونان که ما کردیم. تو بار سنگین شکست یک جنبش اصلاحی را یکسره بر دوش ما گذاشتی و خود را مبرا کردی از هر چیز.
چطور تعجب کردی که در ۱۶ آذر ۸۳ علیه تو شعار دادیم ؟ چطور تعجب کردی که سخنرانی ات را بر هم زدیم؟ ۱۶ آذر ۸۳ تو آمده بودی به دانشگاه ، تا در آخرین سال ریاست جمهوریت همان حرف های همیشگی را تکرار کنی. تو آمده بودی که باز ما را متهم کنی. آمده بودی که مسئولیت شکستی را متوجه ما کنی که خود مقصر اصلی در ایجاد آن بودی. تو آمده بودی اتمام حجت کنی ، آمده بودی برای آخرین بار مارا بنوازی و بگذری. ما ولی هفت سال انگ و اتهام خوردن بسمان بود ، برای ما همان هفت سال از در و دیوار دشنام شنیدن کافی بود ، هفت سال در هر عروسی و عزا سر بریده شدن ، کفایت می کرد ما را.
تو اگر این نامه را بخوانی ، یقین دارم متهم می کنی ما را که هنوز در کار افراطیم. یقین دارم متهم می کنی ما را به تندروی ، یقین دارم توصیه می کنی که درنگ کنیم در رفتارمان و در گفتارمان. من ولی این نامه را نوشتم که بگویم ما اشتباهاتمان را پذیرفته ایم. امروز اما نوبت توست. نوبت توست که بپذیری. نوبت توست که بگویی از عقب نشینی هایت حاصل ما چیست امروز. نوبت توست که بگویی مصلحت سنجی هایت کدام نتیجه مطلوب را در پی داشته است برای ما. ما خود را مقصر می دانیم در شکست اصلاحات ، تو را نیز. ما پذیرفته ایم قصورمان را پیش تر ، تو اما نه. امروز اما نوبت توست که بپذیری !
پی نوشت : دریغم می آید که این همه را بنویسم و یک حرف را نگویم. گمانم نیست هرگز که بتوانم چنین نامه ای بنویسم برای یک رئیس جمهور سابق دیگر. گمانم نیست که بتوانم چنین بی پرده سخن بگویم با کس دیگری جز تو. این امکان را تا همیشه مدیونت هستیم آقای خاتمی !
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 21:59  توسط مهیار هادی زاده
|
کسی جدی نمی گرفت ماجرا را. نه فقط ما ـ که مردم بودیم ـ حتی خود اصلاح طلبان هم قضیه را آن قدر که باید و شاید جدی نمی گرفتند. گمانم بیش تر حکم نردبان را داشت آن روزها ، که دوستان می خواستند پله هایش را یکی یکی بالا بروند و فرود آیند بر کرسی های مجلس ششم
بحث را خاتمی اولین بار پیش کشید گمانم. حرف از اصول معطل مانده قانون اساسی بود آن روز ، حرف این بود که بحث شوراها ، بدعت و نوآوری نیست ، آن طور که خیلی ها می پنداشتند. حرف از علاقه و تاکید مرحوم طالقانی بر شوراها بود ، حرف این بود که با برگزاری انتخابات شوراها ، دموکراسی نهادینه تر خواهد شد و از میان حلقه های تنگ روشنفکری به میان مردم کوچه و بازار خواهد خزید.
جریان تبلیغات را من خوب به خاطر دارم. خوب یادم هست که تصاویر و شعارهای خاتمی ، گوشه گوشه شهر را پوشانده بود و نبود کاندیدایی که جوری خودش را وصل نکند به خاتمی. نبود نامزدی که ورد زبانش حمایت از دولت و رئیس جمهور نباشد. در تهران و شهرهای بزرگ ، کسانی رای آوردند و انتخاب شدند که از فعالان اصلی جبهه اصلاحات به شمار می رفتند و هر یک وزنه ای بودند ، آن روز. ترکیب شورای شهر را به یاد آورید که عبدا... نوری را داشت و سعید حجاریان را و جمیله کدیور و محمد عطریانفر و ابراهیم اصغر زاده و اعظم بروجردی و خیلی چهره های سرشناس دیگر را.
شورای تهران ، کارش را خوب شروع کرد. بحث انتخاب شهردار که پیش آمد ، مرتضی الویری برگزیده شد از جمع کارگزاران سازندگی تا ادای احترامی باشد به زحمات و رنج های کرباسچی در بند. شورا ولی خیلی زود افول کرد.
تیر اول را عبدا... نوری بر پیکر شورا شلیک کرد که هنوز سالی از عمر شورا نگذشته استعفا داد به هوای شرکت در انتخابات مجلس. آن روزها جبهه دوم خرداد سودای ریاست نوری بر مجلس ششم را در سر داشت. دوستان اما غافل بودند از حربه حریف. پس از استعفای عبدا... نوری ، به فاصله کمی ، روزنامه خرداد به مدیر مسئولی او توقیف شد و دادگاه ویژه روحانیت ، نوری را به جرم مطبوعاتی به محاکمه کشید و به پنج سال حبس محکوم کرد. تیر دوم را جمیله کدیور شلیک کرد که او هم استعفا داد ، منتها به سلامت از گردنه رد صلاحیت و کارشکنی ها گذشت و با رای خیره کننده ای به مجلس راه یافت.
اختلافات بروز کرده بود که آن اتفاق افتاد. تیر را این بار غریبه ای شلیک کرد بر پیکر نیمه جان شورا. در آخرین روزهای اسفند سال ۷۸ ، غریبه ای ، نه مغز حجاریان ، نه مغز شورا و نه مغز صبح امروز که مغز اصلاحات را نشانه رفت و هر چند بداقبال بود و مغز متلاشی نشد اما تاثیری گذاشت این حادثه بر روحیه و عمل اصلاح طلبان و چنان آشفتگی و ضعفی در جمع اصلاحات ایجاد کرد که تا امروز که اردیبهشت سال ۸۶ باشد هم ، آثارش پا بر جاست. حجاریان که از عرصه کناره گرفت ، شورای شهر جایگاه کوتوله های سیاسی شد ، عرصه جولان دادن نابخردی و افراط. میدان گاهی شده بود برای خودزنی دوستان اصلاح طلب.
تیر آخر از دست ابراهیم اصغر زاده شلیک شد و نفس آخر شورا را هم برید. تیر آخر را اصغرزاده با آن همه جنجال و هیاهوی بی فایده که بر سر شهردار دوم ( ملک مدنی ) به پا کرده بود شلیک کرد و آن روز که وزارت کشور ، شورای شهر تهران را منحل کرد ، از هیچ کسی ناله و اعتراض برنخاست. شورای شهر تهران مدت ها قبل ، در ازدحام بی تجربگی و زیاده خواهی برخی اعضا مرده بود و وزارت کشور تنها مرگش را اعلام کرد.
انتخابات دوره دوم شوراها در پاییز سال ۸۱ برگزار شد. از حیث آزادی انتخابات ، از نمونه های کم نظیر در ایران بود. جبهه مشارکت ، حزب همبستگی ، حزب کارگزاران سازندگی و حتی نهضت آزادی با تمام قوا و البته با لیست هایی یکسر متفاوت ، در انتخابات شرکت کرده بودند. ذوق زدگی از در و دیوار می بارید انگار. ذوق زدگی در آن حد که جبهه مشارکت ، در توهم حماسه دوم خرداد بود هنوز و گمان می کرد چون بهروز افخمی در انتخابات مجلس ششم رای آورده ، لابد حسین زمان هم به شورا راه خواهد یافت. ذوق زدگی به میزانی بود که نامزدهای لیست نهضت آزادی ، همگی با کراوات در پوسترهای تبلیغاتی ظاهر شده بودند. ذوق زدگی دوستان آن قدر بود که نیک آهنگ کوثر هم در انتخابات شرکت کرد و گمانش بود مردمی که از دیدن کاریکاتورهایش لذت می برند ، حتما و حتما به پای صندوق رای می آیند و نام او را بر برگه ها می نویسند.
نمی توانم از انتخابات دوره دوم شوراها و تبلیغات گسترده کاندیداها بنویسم و از مظلومیت خاتمی نگویم. منی که انتخابات دوره اول را به خاطر داشتم ، شگفت زده بودم از این که دیگر هیچ کس خود را به رئیس جمهور ربط نمی داد ، تعجب کرده بودم که دیگر کسی حرف از آرمان های دولت خاتمی نمی زد. دوستان آزادی خواه ، در چنان توهمی غرق بودند که ننگ داشتند از کار کردن تصویر خاتمی در تبلیغاتشان. فضای شهر پر بود از عکس و پوستر و شعار اما جای خالی خاتمی در میان آن هیاهو ، خود را فریاد می زد انگار. این بار ، شعارها تندتر بود و وعده ها جذاب تر. این بار ، خط قرمزها با فراغ بال بیشتری شکسته شد و انتقادها آسان تر اجازه بیان یافت. جای خالی خاتمی اما خود را نشان می داد در هر عکس و شعار و برنامه ای.
انتخابات که برگزار شد ، بر خلاف تمام پیش بینی ها ، هیچ کدام از این شعارهای تند و تیز رای نیاورد و من خوب به خاطر دارم تیتر آن روز کیهان را : پیروزی گسترده اصول گرایان در انتخابات شوراها. فردایش محمد رضا خاتمی در روزنامه نوروز نوشت که قبول شکست ، شرط دموکراسی است و ما هم قبول کردیم این شکست را ، هر چند یک بار هم ننشستیم و بحث نکردیم که چرا در انتخاباتی تا این حد آزاد ، نه مصطفی تاج زاده رای آورد، نه فائزه هاشمی و نه ابراهیم اصغرزاده. رای اول تهران با مهدی چمران بود.
بعدها دوستان بهانه کردند شرکت منفعل مردم را در انتخابات و آمارهایشان را رو کردند که در تهران ۲۰ ٪ مردم در انتخابات شرکت کرده اند و در فلان شهر ، ۴۰٪ و استدلال کردند که اگر مردم ، پرشور در انتخابات شرکت کرده بودند رای با ما بود اما کسی نگفت که شور ، جو زدگی نیست. شور ، هیاهو و تابو شکنی نیست. دوستان ، گمانشان بود که شعار و نقد ، هر چه تندتر باشد ، گیراتر است و موثرتر. گمانشان بود که چون خود در تبلیغاتشان آن همه شور و شوق دارند ، لاجرم ملت هم باید پرشور باشند و همین شور انتخاباتی باید آن ها را به پای صندوق های رای بکشد. اشتباه کردیم در محاسباتمان و لیست ناشناخته ای به نام آبادگران در انتخابات تهران پیروز شد و بر ۱۵ کرسی شورا تکیه زد. شهردار ناشناخته ای را برگزید و شد آن چه می دانم و می دانید.
شورای دوم اما درس گرفته بود از اشتباهات جبهه اصلاحات و نه بر سر انتخاب شهردار ، جلسه اش به تشنج کشید و نه اختلافات شورا با شهردار به سطح عمومی و رسانه ها کشیده شد. شهردار در سوم تیر ماه سال ۸۴ ، رئیس جمهور ایران شد و شورای شهر در دومین اتنخاب خود ، بر خلاف تصور همگانی ، قالیبافی را برگزید که در انتخابات ریاست جمهوری از احمدی نژاد شکست خورده بود. محمد باقر قالیباف هر چند با رای شکننده ای به این سمت دست یافت اما در طول دوران خدمت خود ، از تعامل خوبی با اعضای شورا برخوردار بود و هیچ کدام از آن داستان های مضحکی که در دوران شهرداری ملک مدنی پیش آمد ، برای او رخ نداد.
دوره سوم را ولی همه جدی گرفتند. انتخابات ، بسیار حیاتی بود برای نیروهای سیاسی. اصلاح طلبان پس از شکست ها و ناکامی های پیاپی ، آخرین امید خود را به این انتخابات دوخته بودند. اصول گرایان در پی تحکیم قدرت و نفوذ خود بودند و حامیان رئیس جمهور که در توهم آرای پوپولیستی خود دست و پا می زدند ، به فتح ۱۵ کرسی شورا می اندیشیدند. اصلاح طلبان که از گردنه رد صلاحیت ها به سلامت عبور کرده بودند ، اهمیت انتخابات را دریافتند و با دادن امتیاز های فراوان به مهدی کروبی و حزب تازه تاسیسش به ائتلاف رسیدند. حامیان رئیس جمهور اما خام تر بودند از آن که درس بگیرند از گذشته و تاریخ را یک بار هم نخوانده بودند انگار. آباد گران اما بر نیروهای موجهی تکیه کردند و در ترکیب خود ، چندان دست نبردند و از قضا ، رمز موفقیتشان نیز ، همین شد. ناظران بی طرف ، رای اصلی را از آن حامیان قالیباف می دانستند و بر سر کرسی های جبهه اصلاحات و ائتلاف رایحه خوش خدت اختلاف نظر داشتند. انتخابات را اصول گرایان پیروز شدند و البته به اعتباری اصلاخ طلبان پیروز شدند و لیست رایحه خوش خدمت به شدت شکست خورد. مورد اخیر را کارشناسان ، متفق القولند.
شورای سوم کار خود را چند روزی است که آغاز نموده است. در گزینش شهردار ، اختلافاتی بروز کرد و قالیباف با رای ضعیفی به عنوان شهردار انتخاب شد. اصلاح طلبان یا آرای خود و حمایت ضمنی از برنامه های قالیباف ، نقش تازه ای را در معاملات سیاسی بر عهده گرفتند و شهردار فعلی تهران ، بی شک وامدار حمایت قاطع اعضای اصلاح طلب خواهد بود.
شوراهای اسلامی شهر و روستا در دوره سوم فعالیت خود ، جایگاهی را یافت که به حق ، شایسته اش بود و مدت ها بود که از او دریغ می شد. شورای سوم ، یکدستی و یکپارچگی شورای اول و دوم را ندارد و این شاید ضعف باشد به زعم برخی. دو ویژگی مهم اما در ترکیب شورا به چشم می خورد که امیدوارمان می کند به آینده شهر. یکی آن که از رفتارهای خودخواهانه و بی ملاحظگی های اعضای شورای اول ، در آن خبری نیست و دوم این که دیگر نمی توان هم چون دوره دوم ، از جیب شهرداری برای تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری خرج کرد و بر سو ء استفاده های مالی سرپوش گذاشت. شورای سوم ، نوید روزهای خوشی را می دهد برای این کلان شهر ، برای تهران.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:48  توسط مهیار هادی زاده
|
۱. سلام. سلام یعنی : گمان مبر که به پایان رسید کار مغان ، هزار باده ناخورده در رگ تاک است. سلام یعنی : با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟ سلام یعنی : ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. سلام یعنی : ما می مانیم.
۲. وبلاگ پیشین من به جرم انعکاس مسائل جنبش زنان و چاپ تصویری از شادی صدر ، فیلتر شد.
۳. روز یکشنبه ، روزنامه هم میهن پس از حدود هفت سال توقیف ، با مدیر مسئولی غلامحسین کرباسچی و سر دبیری محمد قوچانی منتشر شد. روز دوشنبه ، بار دیگر روزنامه شرق را بر دکه روزنامه فروشی ها دیدیم با تیتر (( سرزمین من ، سلام )).
۴. از امروز که سه شنبه باشد ، این وبلاگ هم کار خود را آغاز خواهد کرد و امیدوار است که بماند و امیدوار است که کسی این خانه کوچک را از او دریغ نکند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:57  توسط مهیار هادی زاده
|